
زهرا و زینب بهرامی دو خواهر بودند که در مدرسه به شهادت رسیدند. زهرا کلاس دوم بود و زینب کلاس ششم.
پدرشان، اسحاق بهرامی، میگوید:
«من و همسرم سه دختر داریم. دختر بزرگم کلاس دهم است. زینب کلاس ششم بود، و زهرا کلاس دوم.

صبح روز حادثه، مثل هر روز، خودم بچهها را به مدرسه بردم. زینب به سن تکلیف رسیده بود و روزه گرفته بود. آن روز زودتر از زهرا لباس پوشید و توی ماشین منتظرمان بود. توی مسیر کوتاه خانه تا مدرسه، بچهها قرآن حفظ میکردند. آن روز هم زینب و زهرا آیاتی را که حفظ کرده بودند برایم خواندند. زهرا آن صبح سورهی تکاثر را برایم خواند.
وقتی به مدرسه رسیدیم، بچهها را پیاده کردم و به اداره رفتم.
حدود ساعت ۱۱، همسرم زنگ زد و گفت مدرسه تماس گرفته و گفته بیایید بچهها را ببرید خانه. کلید ماشین را برداشتم که بروم پارکینگ. همان لحظه صدای انفجار آمد، و با چشم خودم دیدم موشک به مدرسه اصابت کرد. بعد موشک دوم و سوم آمد، که دوتایشان به مدرسه خورد.
دعا کردم بچهها پیش از حمله از مدرسه بیرون آمده باشند، اما اینطور نشده بود.
از اولین کسانی بودم که به مدرسه رسیدم. صحنههایی دیدم آنقدر دلشکن که واقعاً نمیشود توصیفشان کرد. بسیاری از بچهها پارهپاره و زیر آوار مدفون بودند.
وقتی به مدرسه رسیدم، فقط آوار بود. چیزی از مدرسه نمانده بود. فاجعهای بسیار سخت بود. همهی پدر و مادرها آمده بودند. خیلی از مردم شهر هم برای کمک آنجا هجوم آورده بودند. وضعیت فاجعهبار بود، فراتر از توصیف.
با کمک چند پدر و مادر دیگر، سعی کردیم آوار را از روی بچهها کنار بزنیم، اما کار زیادی از دستمان برنمیآمد. بعد بیل و لودر زیادی آوردند و شروع کردند به برداشتن آوار. نیروهای امداد پیکرها را یکییکی از زیر آوار بیرون میکشیدند. چشم از آنها برنمیداشتم، به این امید که شاید زهرا و زینب را هم بیاورند و بتوانم دوباره در آغوششان بگیرم.
با کمک چند پدر و مادر دیگر، چند دانشآموز را که هنوز زنده اما زخمی بودند، همراه معلمشان، پایین آوردیم.
وقتی به مدرسه رسیدم و آن وضعیت را دیدم، فهمیدم فرزندانم شهید شدهاند. بعد از آن، تنها چیزی که آرامم میکرد این فکر بود که رهبر پیامی میفرستند. اما وقتی روز بعد از حادثهی مدرسه، خبر شهادت رهبر را شنیدم، آن حتی از شهادت فرزندانم برایم سختتر بود.
آنجا کار زیادی از دست کسی برنمیآمد. تیمهای امداد کار میکردند. بعد از برداشتن آوار، آمبولانسها پیکر بچهها را به بیمارستان بردند. من هم به بیمارستان رفتم و همهی بخشها را گشتم، اما فرزندانم میان زخمیها نبودند. هر بار آمبولانسی میرسید، میدویدم برای شناسایی پیکرها.
یکی از دوستان زینب به مادرش زنگ زده بود و گفته بود او و زینب با هم به حیاط مدرسه آمدهاند. فکر کردیم شاید زینب توانسته کاملاً از مدرسه بیرون برود. اما بعداً فهمیدیم وقتی دخترمان زینب به حیاط آمده، انفجار دوم رخ داده و آواری روی سرش افتاده. جمجمهاش آسیب دیده بود. وقتی پیکرش را دیدم، از جمجمهاش خونریزی داشت.
در ساعات اول، وقتی پیکرها را میآوردند، پیکر زینب را میان بیست پیکر اول کودکانی که در کیسههای جسد بودند شناختم. اما پیکر دخترم زهرا را روز بعد، حدود ساعت ۷:۳۰ صبح پیدا کردم.
سختتر و دردناکتر از وضعیت مدرسه، وضعیت بیمارستان بود. بعد از خواندن نماز صبح در بیمارستان، گفتم: ‘خدایا، کمکم کن نشانهای از دخترم زهرا پیدا کنم تا به مادرش نشان دهم و دستخالی برنگردم.’
بعد بهسمت آمبولانسی رفتم که پیکرها را میآورد. آنموقع دیگر پیکر کامل نبود، فقط اندام بود. ناگهان کسی فریاد زد: ‘زهرا بهرامی.’
بین شوک و امید بودم که شاید زهرا زنده باشد. با تمام قدرت بهسمت آمبولانس دویدم. اما پیکر بیجان زهرا را دیدم، با کیف و وسایل مدرسهاش که کنارش گذاشته بودند. آن روز زهرا ریاضی داشت، و مکعبهای شمارشش هم همراه دیگر وسایل و پیکرش در کیسهی جسد آورده شده بود.
پیش از رسیدن به پیکر زهرا، بیش از ۱۵۰ پیکر را یکییکی دیدم، تا سرانجام به دخترم رسیدم. صورت و بدنش تقریباً سالم بود. بعضی از آن پیکرها دیگر پیکر نبودند؛ فقط اندام بودند، تکهای گوشت، یک دست، یک پا. دیدن آن صحنهها برایم خیلی سخت بود.»