Minab
فریمه مفاخری

دانش‌آموز

فریمه مفاخری

فریمه مفاخری دانش‌آموز کلاس ششم بود. جزء سی‌ام قرآن را حفظ کرده بود.

با پدر و مادرش مصاحبه‌ای انجام شد. مادرش، فراست محمدی، می‌گوید:

«دیوار مدرسه از خانه‌ی ما دیده می‌شد. از همان دور، وقتی دود را دیدم، فهمیدم چه اتفاقی افتاده. پسرم کنار دیوار داشت گریه می‌کرد. بهش گفتم: ‘گریه نکن. بیا کمک کن گوشی را پیدا کنم تا به بابات زنگ بزنم.’

همان لحظه، پسر بزرگم آمد و مدام می‌گفت: ‘فریمه، فریمه، فریمه کجاست؟’ گفتم: ‘هنوز نیامده.’ رفت مدرسه دنبال فریمه بگردد و در کمتر از دو دقیقه برگشت، درحالی‌که به سر و صورتش می‌زد و گریه می‌کرد. گفت: ‘مامان، از مدرسه هیچی نمونده. همه مردن.’

پسر کوچکم را پیش همسایه گذاشتم و با پسر بزرگم به مدرسه رفتم. صحنه‌ی بسیار دردناکی بود. خیلی دردناک. هرچه بگویم شاید باور نکنید. برایمان خیلی سخت بود ببینیم بچه‌های کوچکمان را از زیر آوار بیرون می‌کشند.

هروقت می‌دیدم بچه‌هایمان را در کیسه‌های جسد می‌گذارند، التماس می‌کردم کیسه را باز کنند تا ببینم دخترم است یا نه. خیلی گشتم. فریاد زدم و گریه کردم، اما پیدایش نکردم.

بعد از حمله‌ی اول، وقتی مردم آمده بودند آوار را کنار بزنند و پیکرها را بیرون بیاورند، دوبار دیگر هم زدند. گفتند برویم خانه و ساعت ۱۱ شب به بیمارستان بیاییم. گفتند عکس پیکرها را روی مانیتور نشان می‌دهند تا شناسایی کنیم.

آن شب، وقتی رفتیم و پیکرها را یکی‌یکی نشان دادند، شماره‌ی پنجاه دخترم بود. گفتم: ‘نگه دارید.’»

با غم می‌گوید:

«به دخترخاله و دایی‌اش گفتم دقیق‌تر نگاه کنند. از لب‌ها و دندان‌هایش شناخته بودمش. گفتم: ‘این فریمه است.’

فردایش به پدرش گفتم برود سردخانه و شماره‌ی پنجاه را از نزدیک ببیند. رفت، نگاه کرد، برگشت و گفت: ‘بله، فریمه بود.’

واقعاً برایم خیلی سخت است.»

مادرش شروع به گریه می‌کند.

«التماس کردم کیسه‌ی جسد را باز کنند تا نوازشش کنم.»

می‌گوید فریمه دختری فوق‌العاده مؤدب بود، دانش‌آموزی کوشا که خودش دروسش را دنبال می‌کرد، بی‌آنکه به کمک مادرش نیاز داشته باشد، و حتی در کارهای خانه هم کمک می‌کرد.

درباره‌ی شهید سمیرا بسرده هم پرسیدیم، که دخترخاله‌ی فریمه بود.

مادر فریمه گفت:

«سمیرا بسرده دخترخاله‌ی فریمه بود. آن دو همیشه با هم به مدرسه می‌رفتند و با هم برمی‌گشتند. خانم بسرده معلمی نمونه و دلسوز بود. شاگردانش دوستش داشتند، و خانواده‌ها آرزو می‌کردند فرزندشان شاگرد چنین معلمی باشد. واقعاً معلمی فداکار، متعهد، و مهربان بود.»

بعد فراست پیکرهایی را که در صحنه دیده بود به‌یاد می‌آورد و می‌گوید:

«تکه‌های گوشت، دست، پا، و اجزای بدن در هر گوشه‌ای بود، به هر سو پرتاب شده. همه‌ی این‌ها را دیدم، و خیلی سخت بود. فقط تعداد کمی پیکر سالم بودند، آن‌هایی که مثلاً از خفگی جان باخته بودند.»

فریمه به مدرسه رفت به‌عنوان کودکی که بخشی از قرآن را حفظ کرده بود، دختری که به مادرش کمک می‌کرد، دانش‌آموزی که دروسش را با دقت دنبال می‌کرد. سمیرا رفت به‌عنوان معلمی که شاگردانش دوستش داشتند و خانواده‌ها به او اعتماد داشتند. در ویرانه‌ی آن مدرسه، هم کودک و هم معلم، هم دانش‌آموز و هم راهنما، از همان راهی گرفته شدند که با هم پیموده بودند.

ویدیوها و گزارش‌ها درباره فریمه مفاخری