Minab
سبحان و حنان احمدی

دانش‌آموز

سبحان و حنان احمدی

شادترین بچه‌های خانه

سبحان احمدی نه‌سال داشت. خواهرش، حنان، که خانواده حانیه هم صدایش می‌زدند، هفت‌ساله بود. پدرشان می‌گوید دو سال با هم فاصله داشتند، اما مثل دوقلوهایی جدانشدنی بودند. بی‌هم هیچ‌جا نمی‌رفتند. اگر یکی نمی‌آمد، دیگری غذا نمی‌خورد. سبحان آرام و باوفا بود. حنان سرزنده و بازیگوش بود و همیشه خانواده را می‌خنداند. اتاقشان همیشه پر بود از صدایشان، خنده‌هایشان، و دعواهای کوچکشان.

سبحان همیشه قلبی بزرگ‌تر از سنش داشت. سال‌های پیش، وقتی در مدرسه‌ی دیگری درس می‌خواند، هر روز غذایش را به مدرسه می‌برد اما هیچ‌وقت بازش نمی‌کرد. دست‌نخورده به خانه برمی‌گرداندش. یک روز، معلمش پرسید چرا غذا نمی‌خورد. سبحان جواب داد بعضی بچه‌ها فقیرند و غذای درست‌ودرمانی ندارند. گفت نمی‌تواند جلوی آن‌ها غذا بخورد، چون می‌دانست آن‌ها هم آن را می‌خواهند. به‌خاطر همین کار ساده‌ی پرمهربانی، معلمش و مادرش صندوقی خیریه راه انداختند تا برای بچه‌های فقیر غذا فراهم کنند.

یک روز دیگر، سبحان دید یکی از هم‌کلاسی‌هایش گریه می‌کند چون مدادش تمام شده. بی‌لحظه‌ای تردید، مداد خودش را نصف کرد و یک تکه‌اش را به هم‌کلاسی‌اش داد. این بچه‌ها فقط دانش‌آموز نبودند. گاهی معلمِ بزرگ‌ترها بودند.

صبح روز حمله، حنان با شوری غیرمعمول بیدار شد. صورتش را شست، مادرش موهایش را شانه کرد و بست، و او بارها پرسید آیا مرتب و قشنگ به‌نظر می‌رسد. شب پیش، از مادرش خواسته بود کیف مدرسه‌اش را بشوید. سبحان هم شب پیش اتاقش را مرتب کرده بود. لباس‌هایش را تا کرده و مدادرنگی‌هایش را جمع کرده بود. آن صبح، اول می‌خواست جوراب ورزشی بپوشد، اما مادرش گفت جورابی که از کربلا برایش آورده را بپوشد.

بعدها، همان جوراب‌ها نشانه‌ای شد که خانواده‌اش او را با آن شناختند.

در بمباران، سبحان آخرین شجاعتش را نشان داد. یکی از مادرها بعدها گفت به او گفته بود با آن‌ها بیاید. سبحان شروع کرد به رفتن، بعد ناگهان یادش آمد: خواهرش هنوز آنجا بود. برگشت تا حنان را پیدا کند. بعد موشک دوم اصابت کرد.

سبحان در مدرسه‌ی دخترها پیدا شد.

پدرشان حدود ساعت ۱۱ تماسی از مدرسه دریافت کرد که گفت بیاید و بچه‌ها را ببرد چون مدرسه تعطیل می‌شود. در راه، پیش از رسیدن به مدرسه، صدای انفجارها را شنید. وقتی رسید، مدرسه ویران شده بود. اول هنوز تصور می‌کرد بچه‌هایش زنده‌اند. بعد فهمید بخش ویران‌شده‌ی ساختمان دقیقاً همان‌جایی بود که کلاس دخترش طبقه‌ی بالا و کلاس پسرش طبقه‌ی پایین بود.

حنان ساعت ۱۱ شب پیدا شد. معلمش چند کودک را در آغوش گرفته بود، و حنان یکی از آن‌ها بود. سرش زخمی شده بود، اما صورت و بدنش هنوز سالم بود.

شناسایی سبحان سخت‌تر بود. پدرش او را از جورابش شناخت. دوبار پیشش رفت، بی‌آنکه بتواند بپذیرد پیکری که جلویش است پسرش است. نیمی از صورت سبحان از بین رفته بود. حتی بعد از شناسایی هم، پدرش نتوانست باورش کند.

پسری که یک‌بار حاضر نشد غذا بخورد تا بچه‌های فقیر رنج نکشند، پسری که مدادش را برای یک هم‌کلاسی نصف کرد، برای خواهرش به‌سمت خطر برگشت. سبحان و حنان دو جای خالی در خانه‌ای شش‌نفره برجای گذاشتند که به چهارنفره بدل شد. اما حقیقتی هم برجای گذاشتند که هیچ موشکی نمی‌تواند نابودش کند: کودکی، در خالص‌ترین شکلش، می‌تواند شجاعت و مهربانی بیشتری از ارتش‌هایی داشته باشد که آن را می‌کشند.

ویدیوها و گزارش‌ها درباره سبحان و حنان احمدی