
آرش و آتنا گلآذین خواهر و برادر بودند و در مدرسهی شجره طیبه درس میخواندند. آرش کلاس دوم بود، آتنا کلاس پنجم.
پیش از آنکه موشک به مدرسه اصابت کند، معلمها به کودکان گفته بودند از کلاسها بیرون بروند و در حیاط منتظر بمانند تا پدر و مادرشان بیایند و آنها را به خانه ببرند. آتنا و آرش هم به حیاط رفتند. بعد، برای یک لحظه، آرش از آتنا جدا شد و موشک اصابت کرد.
آرش دیگر برنگشت.
آتنا زنده ماند، اما مبهوت باقی مانده بود، با غمی سنگینتر از آنچه یک کودک باید تحمل کند. او بزرگترین دختر خانوادهای پنجنفره بود که به خانوادهای چهارنفره بدل شد. وقتی در مصاحبه حرف میزد، اخم میکرد و لبهایش را جمع میکرد، انگار میخواست اشکهایی را که در درونش بالا میآمد پنهان کند.
وقتی از آرش یاد میکرد، حرفزدن برایش سخت میشد. تنها آرزویش در این دنیا این بود که یکبار دیگر برادرش را ببیند و در آغوش بگیرد. دلش برای دعواهای کوچکشان، شیطنتهایش، و اسباببازیهایی که همیشه دور خانه پخش میکرد تنگ شده بود. گفت: «همیشه باید جمعشان میکردم. سر همین از دستش عصبانی میشدم. اما کاش بود تا دوباره از دستش عصبانی شوم. کاش میتوانستم یکبار دیگر برادرم را ببینم و بغلش کنم.»
آتنا آرزوی بازیگر شدن دارد. وقتی از او پرسیدند اگر روزی کسی دربارهی کودکان مدرسهی میناب فیلمی بسازد، آیا بازی میکند، جواب داد: «بله، حتماً. خیلی دوست دارم.»
روز حمله را خوب بهیاد دارد. معلمشان حدود ساعت ۱۰:۴۵ به کلاس آمد و گفت مدرسه تعطیل میشود. معلم بیرون رفت تا با پدر و مادرها تماس بگیرد. یک دانشآموز کلاس ششم به کلاس آمد و گفت جنگ شده است. آتنا و دوستانش به بیرون رفتند. در راهرو، آرش کنارش آمد.
از او پرسید: «داداش، مامان اومد دنبالمون؟»
گفت نه. آتنا به او گفت صبر کند تا کیفش را بردارد و با هم بروند. اما آرش گفت میخواهد جلوتر برود و آتنا میتواند آرام بیاید.
دستش را رها کرد.
سپس موشک دوم اصابت کرد.
آتنا سعی کرد به دوستی که در کلاس افتاده بود کمک کند. یک قفسهی کتاب روی آنها افتاد. آن را بلند کرد و فهمید پایش درد میکند. از میان ویرانهها راهش را باز کرد. میخواست برگردد و آرش را پیدا کند، اما نگذاشتند جلوتر برود. به مادرش زنگ زد و گفت دارد به خانه میرود، اما آرش هنوز در مدرسه است.
دو روز آرش گم بود. آتنا مدام فکر میکرد شاید جایی پنهان شده یا به خیابان رفته، چون آرش همیشه شیطان و بازیگوش بود. عصر دوشنبه، پدرشان به خانه آمد و گفت آرش به شهادت رسیده است.
آرش هفتونیمساله بود. عاشق رباتیک بود و میخواست مخترع شود. به مادرش گفته بود دو ربات میسازد: یکی برای کمک به کارهای خانه تا مادرش خسته نشود، و دیگری برای بردنش به فضا.
مادرش او را بهعنوان کودکی پرسروصدا و پرجنبوجوش خانه بهیاد میآورد. گفت: «از وقتی رفته، خانه ساکت شده.» همچنین بهیاد آورد که ده شب پیش از حمله، آرش به او گفته بود میترسد آمریکا موشک بزند. مادرش گفته بود آمریکا حتی میناب را روی نقشه پیدا نمیکند. آنوقت نمیدانست فرزندش با یک موشک از این دنیا خواهد رفت.
پس از حمله، تنها چیزی که به خانواده بازگردانده شد یک کتاب نیمهسوخته و یک جوراب پارهی خاکستریِ روشن با نقشی قرمز از انگریبردز بود. کیف مدرسهاش هرگز پیدا نشد.
پدرش، بهرام گلآذین، بعدها کنار قبر آرش ایستاد و گفت جز از روی جوراب و پایش نتوانستند فرزندشان را بشناسند. خودش صبح آن روز آرش را پوشانده بود و میدانست دنبال چه نشانهای بگردد. آرش با نشانهای در پای راستش به دنیا آمده بود: دو ناخن کوچک پایش تا حدی به هم چسبیده بودند. مادرش عادت داشت آن پا را ببوسد و بگوید: «تو خاصی.» پدرش گفت این نشانه چیزی بود که خدا به آنها داده بود تا اگر روزی گم شد، پیدایش کنند.
در سردخانه، آرش را از همان نشانه شناختند.
تنها بخشی از بدنش که آسیب ندیده بود، پای راستش بود.
پدرش گریست و گفت: «امیدوارم هیچ پدر و مادری مجبور نشوند زیر تابوت فرزندشان بایستند. حالا آرش زیر پای معلمش خوابیده. امیدوارم خانم شهریاری آنجا مادریاش کند.»
آتنا هنوز آرزوی یک قدرت جادویی دارد: برگرداندن زمان و زندهنگهداشتن کسانی که دوستشان داشت.
نتوانست آرش را از مدرسه برگرداند.
پس حالا او را در خاطره با خود دارد: برادر کوچکی که میخواست ربات بسازد، رؤیای فضا داشت، برگشت چون ترسیده بود، و دیگر برنگشت.