
ماکان نصیری دانشآموز کلاس اول بود و تنها مفقودِ این حمله. موشک پیکر شکنندهی این کودک عزیز را چنان از هم پاشید که حتی بعد از آزمایش DNA روی همهی اجزای بدن بازیافتهشده از این حمله، هیچچیز از ماکان پیدا نشد.
ساعت ۱۱:۱۶ صبح ۹ اسفند، آسیه، مادر چهلسالهی ماکان، در حال کارهای خانه بود که گوشیاش زنگ خورد. ماندانا سالاری، معلم کلاس اول مدرسه، بود. از آسیه خواست به مدرسه بیاید و ماکان را ببرد. ظاهراً حملهای در جریان بود. آسیه، بیخبر از آنچه میگذشت و بیآنکه بداند تهران ساعتها پیشتر با موشک هدف قرار گرفته، به رانندهی سرویس مدرسه زنگ زد. راننده نزدیک مدرسه بود و گفت: «همین الان دارم میرم اونجا.» گوشی هنوز در دست آسیه بود که انفجاری عظیم شنید. مدرسه با موشک هدف قرار گرفته بود.
آسیه و همسرش، که آن ساعت از روز اتفاقاً خانه بودند، سوار ماشین شدند و بهسمت شهرک المهدی، جایی که مدرسه بود، راندند. اما نزدیک مدرسه دیگر راهی برای جلورفتن نبود. از ماشین پیاده شدند و پیاده ادامه دادند. مدرسه آنقدر شلوغ بود که مادر ماکان نمیدانست کجا برود، کجا بگردد، یا از چه کسی بپرسد: ماکان کجاست؟
مراسمی در میناب برای ماکان و دیگر دانشآموزان برگزار شد. خواهرش، مانیا، از روی کاغذی متنی برایش خواند، و چشم همه سرخ و اشکآلود شد. تصویر قبرهای کودکان در میناب، تیرهترین تصویری است که منتشر شده: قبرهای کوچک و خالیای که قرار بود پر شوند از پیکرهای شکننده و پارهی دانشآموزان میناب. اما قبر ماکان همچنان خالی است.
آسیه با کنترل و استواری حرف میزند، آنقدر که نمیتوان از او دربارهی کوچکی و معصومیت فرزندش پرسید. بعد از چهل روز، انگار توانش برای شیون و عزاداری تمام شده؛ انگار اشکهایش خشک شدهاند.
«خیلیها زیر آوار بودند، اما هیچ کودکی زنده بیرون نیامد. از ساعت ۱۱:۳۰ صبح تا ۲:۳۰ بامداد روز بعد آنجا بودیم. هرکه از زیر آوار بیرون کشیده میشد، بیجان بود.»
مادر ماکان نمیتواند دربارهی جزئیات جستوجو برای پسرش حرف بزند.
«روز چهارم، پلیور ماکان پیدا شد. اما مطمئن نبودم ماکان همان روز پلیورش را پوشیده بود یا نه، چون معمولاً برای ورزش درش میآورد. برای همین هنوز امیدوار بودم زنده باشد.»
در آن ۳۸ روز، چندینبار به سردخانهها رفتند تا پیکرها را شناسایی کنند، اما نتوانستند ماکان را پیدا کنند. از آنها هم نمونهی DNA گرفته شد. یکبار برای شناسایی پیکری خواسته شدند، اما پیکر تقریباً یخزده بود و مادرش نتوانست شناساییاش کند.
«فقط دفترها و کتابهای ماکان پیدا شد؛ نه کفشش، نه کیفش، حتی نه یک تکه از پیکرش.»
مدرسهی شجره طیبه هم دخترانه بود و هم پسرانه. پیش از ماکان، خواهرش مانیا سه سال آنجا درس خوانده بود. ماکان یک سال پیشدبستانی گذرانده بود و برای سال تحصیلی جدید در کلاس اول ثبتنام شده بود. مانیا به کلاس هفتم رفته و به مدرسهی دیگری منتقل شده بود. برادر دیگر ماکان، مصطفی، که کلاس دهم بود، هم در مدرسهی دیگری درس میخواند. صبح شنبه، مصطفی از طریق گوشی موبایل از حمله باخبر شد. از معلمش اجازه خواست مدرسه را ترک کند و برود ماکان را برگرداند، اما اجازه ندادند.
«حیاط دخترها و پسرها جدا بود. کلاسهای پسرها در طبقهی پایین و بالا مسیرهای جداگانه داشتند. مهدکودک پشت مدرسه بود، همراه چند کلاس دخترانه و پسرانه. خوشبختانه هیچکدام از آن بچهها در این حمله آسیب ندیدند.»
مادر ماکان هرگز تصور نمیکرد کسی حتی نام میناب را بشنود، یا اینکه، مثلاً، آمریکا و اسرائیل بتوانند آن را روی نقشه پیدا کنند. فکر میکردند در منطقهای بسیار امن زندگی میکنند. در روزهای اول بعد از حمله، فهمیدند ماندانا سالاری، معلم ماکان، همراه دخترش، که او هم دانشآموز همان مدرسه بود، در همان مدرسه به شهادت رسیدهاند.
حمزه راهاینژاد، عموی ماکان -همان مردی که ۳۸ روز بهدنبال هر نشانهای از برادرزادهاش گشت- در حالتی کاملاً دیگر است. هرچه از ۹ اسفند تاکنون بر او گذشته، هنوز جلوی چشمانش ثابت مانده. میگوید از روز دوم، تیمی حدود بیستنفره تشکیل دادند. عموها و فرزندانشان به محل رفتند تا نشانهای از ماکان بیابند، حتی تا منطقهی جنگلی هم جستوجو کردند. تصور میکردند شاید ماکان ترسیده و بهسمت باغی پر از درخت دویده باشد. شاید زخمی شده و کسی نمیدانست کجاست.
حمزه میگوید:
«آخرش با جعبهای پر از کیف و تککفش رفتم آنجا. به آسیه گفتم: ‘کدومیکی از اینها مال ماکانه؟’»
از حال رفت، چون تا آن روز هیچ نشانهای از ماکان ندیده بودند. خانه پر از آدم بود. همه آنجا جمع شده بودند، و وقتی رسیدم و نشانشان دادم، انگار روز قیامت بود. آن روز فاجعهای واقعی بود.
حمزه میگوید دلش هیچ آرام و قرار نداشت. مستأصل بود که نشانهای از ماکان پیدا کند. وقتی تککفش ماکان پیدا شد، فهمیدند او یکی از دانشآموزان شهیدِ مدرسه است. حمزه اهل میناب است و خانهاش چندان از مدرسه دور نیست. وقتی صدای انفجار را شنید، حتی پنجرههای خانهاش لرزید. ترسید و بهسمت مدرسه راند. ماشین را نیمهراه، بیآنکه قفلش کند، رها کرد. از دور، بوی دود، خاک، و سوختگی هوا را پر کرده بود. از همان لحظه تا ساعت پنج صبح روز بعد، در محل ماند و دنبال نشانهای از فرزندشان گشت. اما هربار که آوار را کنار میزدند، تکههایی از دست، پا، و سر کودکان پیدا میکردند.
«چیز عجیب و غیرقابلتصوری بود. نمیشود توصیفش کرد. خیلی بد بود. خیلی بد.»
مادر ماکان هر روز میگفت: «منو ببرید اونجا تا فرزندمو پیدا کنم.» هر روز به سردخانه میرفت. راهروها پر بود، چون پیکرها فقط پیکر کودکان نبود. در میان جانباختگان، تعدادی از پدر و مادرها هم بودند که برای بردن فرزندانشان رفته بودند. مثل مردی که رفته بود دو دخترش را ببرد؛ انفجار رخ داد، و او هم به شهادت رسید.
حمزه گازی استریل و کیسهای در دست داشت و در آوار جستوجو میکرد. هروقت تکهای گوشت یا انگشتی پیدا میکرد، روی گاز استریل میگذاشت و به پزشکی قانونی میبرد. ماکان، مثل چند تن از خانوادهی مادرش، روی بدنش نشانههایی شبیه خال داشت، قابلدیدن روی دست، پا، و بخشهای دیگر بدنش. در زمستان، این نشانهها تیرهتر میشدند، و عمویش به همینها امید بسته بود: مردی با چهار فرزند خودش، که در تمام آن مدت این کودکان را مثل فرزندان خودش میدید.
یک قبر خالی، حالا تنها یادبود ماکان است، جایی که خانوادهاش میتوانند بروند، با او حرف بزنند، برایش عزاداری کنند، و رنج کودکی را با خود حمل کنند که حتی بدون برجایگذاشتن پیکری، از آنها گرفته شد.
ویدیوها و گزارشها درباره ماکان نصیری
۲۶ فروردین ۱۴۰۵
IRNA.IRirna.ir