Minab
امیرعلی و امیرمحمد بوستانی

دانش‌آموز

امیرعلی و امیرمحمد بوستانی

دو برادر از ممسنی

امیرعلی و امیرمحمد بوستانی دو برادر بودند. امیرعلی کلاس چهارم بود و امیرمحمد کلاس دوم. دست در دست هم به مدرسه می‌رفتند، و با هم این دنیا را ترک کردند. حالا فقط پدر و مادری داغدار مانده‌اند، و خانه‌ای پر از سکوت.

پدرشان با اندوه می‌گوید: «فقط همین دو پسر را داشتم.» این روزها، در نبودشان، با نگاه کردن بارها و بارها به عکس‌ها و فیلم‌هایشان خودش را زنده نگه می‌دارد.

آن صبح شنبهٔ نفرین‌شده را به یاد می‌آورد:

«پسرهایم فوتبال‌بازی را دوست داشتند. زندگی‌شان بازی با توپ بود. امیرعلی کلاس چهارم بود و عشق خاصی به شعر حماسی داشت. امیرمحمدم کلاس دوم بود و می‌خواست فوتبالیست شود.

هر روز، خودم بچه‌ها را به مدرسه می‌بردم. امیرمحمد همیشه بیدار شدنش سخت‌تر بود. آن صبح هم خواب‌آلود بود و به‌سختی بیدار شد. وقت نماز گذشته بود، اما هر دو وضو گرفتند برای نماز. امیرعلی به من گفت: ‹بابایی، پنجره را ببند که آفتاب دیده نشود، تا نمازم قضا نشود.› لبخند زدم و گفتم: ‹باشد.›

بعد، وقتی همسرم میان‌وعده‌شان را در کیفشان گذاشت، امیرعلی گفت: ‹مامان، من روزه‌ام. حتی اگر میان‌وعده بگذاری، نمی‌خورمش.› پسر ده‌ساله‌ام به قولش وفا کرد و در حالی که روزه بود پرواز کرد. بعد از حمله، وقتی کیف امیرعلی پیدا شد، حتی یک قطره از بطری آبش یا هیچ‌کدام از غذایش دست‌نخورده نمانده بود.»

پدرشان با بغض از خداحافظی آخر می‌گوید:

«وقتی از ماشین پیاده شدند، امیرعلی گفت: ‹بابایی، امروز زودتر از ساعت دوازده بیا دنبالمان.› زودتر رفتم، اما چه رفتنی شد. خانه‌مان نزدیک مدرسه است، اما کسی به ما زنگ نزد. نمی‌دانم؛ شاید وقت نبود. شاید تقدیر بود.

حدود ساعت یازده، وقتی مدرسه بمباران شد، همسرم پابرهنه به سمت مدرسه دوید. من هم از سر کار به آن‌جا شتافتم. اول نمی‌توانستیم باور کنیم. فکر کردیم شاید درمانگاه شهید ابصالان کنار مدرسه را زده باشند. اما وقتی نزدیک‌تر رفتیم، دیدیم نه؛ خود کلاس‌های مدرسه را زده بودند. آن‌جا بود که خانه‌مان ویران شد.

از اولین کسانی بودیم که رسیدیم. چند دانش‌آموز را بیرون مدرسه دیدیم و با خودمان گفتیم بچه‌های ما هم حتماً بیرون هستند. اما آن امید خیلی زود ناپدید شد. همسرم ساعت‌ها روبه‌روی آوار نشست و با چشم خودش دید که چطور تکه‌های بچه‌ها را از زیرش بیرون می‌کشیدند.

بغض داشت. تکه کاغذی از زیر چادرش درآورد و به من داد. گفت: ‹بگیر. کارنامهٔ امیرمحمد است.› وقتی آن کاغذ را دیدم، احساس کردم انگار نامهٔ اعمال پسرم است، مهر شده به مهر شهادت. پرسیدم کجا پیدایش کرده. گفت: ‹همان‌طور که روبه‌روی آوار نشسته بودم، باد آن را از مدرسه به سمت من آورد.› واقعاً عجیب بود.

معلم امیرمحمد، خانم زهره شهریاری، که شش ماهه باردار بود، هم کنار بچه‌ها شهید شد.

با گروه‌های امداد به سمت آوار رفتم. با دست‌های خودم سنگ‌ها و میلگردها را کنار زدم و اسم پسرانم را صدا زدم. فقط یک چیز به ذهنم می‌آمد: کربلا. قصه‌های عزاداری جلوی چشمانم زنده شده بود. مدام زیر لب می‌گفتم: ‹گلی را گم کرده‌ام؛ دنبالش می‌گردم.›

حدود ساعت دو‌ونیم بعدازظهر، دوباره با چند موشک دیگر مدرسه را زدند. حتی مادری در گوشهٔ حیاط مدرسه با یکی از همان موشک‌ها شهید شد. همسرم آن‌قدر شوکه بود که نمی‌خواست از کنار آوار دور شود. می‌گفت: ‹بگذار موشک بزنند و بمیرم. بدون پسرانم به خانه برنمی‌گردم.›

دشمن نفرین‌شده چندین بار مدرسه را با موشک بمباران کرد، و ما آن را با چشم خودمان دیدیم. نمی‌دانم چرا بعضی‌ها نمی‌خواهند باور کنند حملهٔ میناب عمدی بود. چطور می‌شود چنین تجهیزات پیشرفته‌ای داشته باشی و باز هم اسم آن را اشتباه بگذاری؟»

پیکر پسر کوچک‌تر اول پیدا شد، اما امیرعلی چند روز مفقود ماند. مادرش همچنان امیدوار بود شاید امیرعلی از مدرسه بیرون رفته باشد، چون بسیاری از هم‌کلاسی‌هایش زنده مانده بودند. اما پدرشان می‌گوید مطمئن بود امیرعلی شهید شده.

«می‌دانستم این دو برادر از هم جدا نمی‌شوند. به قولی که به من داده بودند وفا کردند، و با هم رفتند.»

بعد ادامه می‌دهد:

«پیکر پسر بزرگم امیرعلی نسبت به هم‌کلاسی‌هایش سالم‌تر بود، اما فدای امیرمحمدم که تکه‌تکه شده بود. وقتی پیکرش را از زیر آوار بیرون کشیدند و بدن شکننده و تکه‌تکه‌اش را دیدم، نتوانستم روی پا بایستم. یاد امام حسین افتادم وقتی علی‌اکبر در کربلا شهید شد و گفتند: ‹ای جوانان بنی‌هاشم، بیایید علی را به خیمه ببرید.› توان ایستادن نداشتم. انگار همان لحظه کمرم شکست. رو به جوانان میناب کردم و گفتم: ‹پسرم پیدا شده. پیکرش را بردارید.›

در آن لحظه، بلند به مردم گفتم: ‹این پسر من است. این امیرمحمد هشت‌سالهٔ من است. فدای علی‌اصغر امام حسین باد.› و این را چند بار تکرار کردم.»

پدرشان، که عضو هیئت‌امنای مسجد و همیشه در خدمت مجالس عزاداری امام حسین است، می‌گوید:

«بیست سال است افتخار خدمت در مجالس امام حسین را داشته‌ام. به همین خاطر، پسرانم از کودکی در آن مجالس بزرگ شدند. همیشه در مراسم امام حسین کنارم بودند. حالا تنها چیزی که آرامم می‌کند، گریه برای شهدای کربلاست. هم‌دردی با آن‌ها آرامشم می‌دهد.»

مادرشان هنوز با این فقدان کنار نیامده و کم حرف می‌زند. اما وقتی از قرائت قرآن پسرانش حرف می‌شود، سکوتش را می‌شکند:

«فرزندانم هر شب با تلاوت سورهٔ واقعه می‌خوابیدند. پسر کوچکم، امیرمحمد، عشق خاصی به آیهٔ دهم آن سوره داشت: ‹وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ›. بارها معنای آن آیه را می‌پرسید. با زبان کودکانه برایش توضیح می‌دادم و می‌گفتم: یعنی کسانی که کار نیک می‌کنند، از همه جلوترند. به خدا نزدیک‌ترند. تو هم می‌توانی با کار نیک، در زندگی جزو پیشتازان باشی.»

مادرشان راست می‌گفت. پسرانش جزو پیشتازان شدند، و خدا آن‌ها را نزد خودش برد.

پدرشان اضافه می‌کند:

«مدتی بود امیرمحمدم می‌گفت می‌خواهد معنی آیه‌های قرآن را بداند. برایش توضیح می‌دادیم. برای حفظ یک سوره، کافی بود یکی‌دوبار تلاوتش را پخش کنیم. در کمتر از بیست دقیقه، می‌توانستند کل سوره را از حفظ بخوانند. دوست داشتند مهمان برنامهٔ محفل باشند و بیننده‌های ثابت حسینیهٔ معلی بودند. فکر می‌کنم یک روز پیش از شهادتشان بود که برنامهٔ محفل، پیش از افطار، دربارهٔ شهدای جنگ دوازده‌روزه صحبت کرد. صورتشان از اشک خیس شده بود.»

محسن بوستانی، پدر شهیدان امیرعلی و امیرمحمد، از یک تجربهٔ معنوی هم در مزار شهدای گمنام شهرستان رستم می‌گوید:

«ما اهل استان فارس، از نورآباد ممسنی هستیم، اما به‌خاطر کارم در میناب زندگی می‌کردیم. چند هفته پیش، غروب یک جمعه، از سر دلتنگی برای پسرها، من و همسرم به مزار شهدای گمنام زادگاهمان، شهرستان رستم، پناه بردیم. دو شاخه گل مصنوعی که حدود چهار ماه در ماشین مانده بود با خودمان بردیم. آن‌جا نشستیم و از شهدا خواستیم برای دل‌های بی‌قرار خانواده‌های میناب دعا کنند. غم از دست دادن فرزند کمر آدم را می‌شکند.

روز بعد، خواهرم زنگ زد و گفت خواب عجیبی دیده. در خوابش، دو شهید گمنام قبرهای پسرانم را با گل پوشانده بودند، انگار خیمهٔ بزرگی رویشان برپا کرده باشند. در خواب، شهدای گمنام به او گفته بودند: ‹ما شهدای گمنامیم، و می‌خواهیم قبر این دو شهید را با گل بپوشانیم تا آفتاب اذیتشان نکند.›

خواهرم نمی‌دانست که ما به مزار شهدای گمنام رفته بودیم. شنیدن آن خواب کمی به دل‌هایمان آرامش داد.»

یک هفته بعد، والدین دوباره به دیدار همان شهدا رفتند، و اتفاق عجیبی افتاد. پدرشان می‌گوید:

«بار دوم که به مزار آن دو شهید گمنام رفتیم، مادرم خواب دید که آن دو شهید عکس‌های امیرعلی و امیرمحمد را در دو قاب آورده و جلوی خانه‌مان گذاشته‌اند. گفته بودند: ‹آمدیم مهمانتان باشیم، اما در بسته بود. پس گفتیم عکس بچه‌ها را روی دیوار می‌گذاریم و می‌رویم.›»

پدر با چشمانی اشک‌آلود، سپس از دو گلی که به مزار برده بود می‌گوید:

«پیش از شهادت بچه‌ها، یک روز قرار بود پیکر یک شهید گمنام را برای تجلیل به مدرسهٔ شجره طیبه بیاورند. پسرها شب قبل از من خواستند دو شاخه گل بخرم. دیر وقت بود و گل‌فروشی‌ها بسته بودند. پسرها ناراحت شدند. همسرم پیشنهاد داد دو گل مصنوعی را که زمانی برایش به‌عنوان هدیه خریده بودم بردارند و به شهید گمنام تقدیم کنند. صبح روز بعد، پسرها با گل‌ها به مدرسه رفتند، اما وقتی از ماشین پیاده شدند، فراموش کردند گل‌ها را بردارند. من هم متوجه نشدم گل‌ها در ماشین مانده.

اما شاید در آن فراموشی حکمتی بود. همان گل‌ها بودند که من و مادرشان یک ماه بعد از شهادتشان روی مزار شهدای گمنام گذاشتیم.

با تمام وجود به این آیهٔ قرآن باور دارم که شهدا زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی می‌خورند. مطمئنم پسرانم زنده‌اند و روی زندگی ما اثر می‌گذارند. می‌دانم حال من و مادرشان را می‌بینند و برای آرامش دل‌هایمان دعا می‌کنند.

اما من داستان فرزندانم را برای جلب ترحم تعریف نمی‌کنم. زخم میناب باید بی‌گناهی ایران و شرارت دشمن آمریکایی-صهیونیستی را به جهان نشان دهد، و باید در تاریخ ثبت شود.»

ویدیوها و گزارش‌ها درباره امیرعلی و امیرمحمد بوستانی

Instagram
Instagram
MEHRNEWS.COMmehrnews.com