
آریا بهادری نهساله بود، دانشآموز کلاس سوم.
ساعت ۱۱:۰۵ آن صبح، مادرش، مرضیه منصوری، تماسی از معلم آریا، خانم زمانی، دریافت کرد. معلم گفت آریا حالش خوب است، اما بهدلیل خبر حمله، مدرسه زودتر تعطیل میشود و باید کسی بیاید و او را به خانه ببرد.
مادرش اخبار را از تلویزیون دنبال میکرد، بیصدا دعا میخواند، و سعی میکرد به بستگان زنگ بزند. وقتی نزدیک مدرسه رسید، زنی از کارکنان مدرسه را دید که غرق در خاک، دور میشد. دربارهی معلم آریا و خود مدرسه پرسید، اما جوابی نشنید.
پدر آریا، مرتضی بهادری، نیز بهسرعت خودش را به آن منطقه رساند، به این فکر که شاید ساختمانی نزدیک یا حتی بیمارستان هدف قرار گرفته باشد. در راه، تنها به یک چیز فکر میکرد: آریا چقدر باید ترسیده باشد.
اما وقتی به مدرسه رسید، چیزی را دید که هیچ پدری برای دیدنش آماده نیست. کلاس آریا کاملاً ویران شده بود. چیزی از آن باقی نمانده بود. با خاک یکسان شده بود.
روی آوار، کنار دیگران ایستاد و سعی کرد کمک کند. بعدها بویی عجیب را از آن روز بهیاد آورد. پرسید: «تا حالا بوی خون خیلی آدم را که کنار هم جمع شده باشند، حس کردهاید؟ نمیدانستم آن بو چیست. مردم میگفتند بوی خونی است که روی زمین مانده.»
پدر آریا و دیگر مردان، ساعتها میان آوار جستوجو کردند، سنگها و تکههای بتن را با هم بلند کردند، به این امید که کودکی را زنده پیدا کنند.
سرانجام، به خانواده گفتند پیکر آریا در سردخانه است. غم آنقدر سنگین بود که پدر و مادرش نتوانستند برای شناسایی رسمی بروند. عموهایش بهجای آنها رفتند.
نامش آریا بهادری بود. نه سال داشت. پدرش برای نجات کودکی وحشتزده رفته بود، اما تنها ویرانهی یک کلاس درس را یافت.