Minab
محمدمهدی جنگچی

دانش‌آموز

محمدمهدی جنگچی

محمدمهدی جنگچی دانش‌آموز کلاس پنجم بود.

پدرش می‌گوید:

«مدرسه بودم که گفتند بیایید محمدمهدی رو ببرید. سه چهار دقیقه بعد، انفجاری رخ داد. یکی از دوستانم زنگ زد و گفت: ‘نزدیک مدرسه‌ام. مدرسه رو با موشک زدن. با ماشین نمی‌تونی بری اونجا.’

به همسرم گفتم به معلمش زنگ بزند. زنگ زد، اما گوشی معلم خاموش بود. فوراً به‌سمت مدرسه راندیم، اما تو راه مجبور شدم ماشین را رها کنم و بدوم. حتی درش را هم قفل نکردم. فقط دویدم.

وقتی به مدرسه رسیدم، مبهوت شدم. مدرسه شده بود مثل کربلا.

بعداً فهمیدم محمدمهدی لحظه‌ی انفجار داخل ساختمان نبوده. بیرون بوده، نزدیک در حیاط مدرسه. فشار انفجار او و دوستانش را پرت کرده بود. آن‌قدر شدید بود که نمی‌شود توصیفش کرد.

موج انفجار محمدمهدی و دوستش را چنان به دیوار کوبیده بود که شانه‌اش شکسته بود و بدنش پر از زخم.»

همان‌طور که حرف می‌زند، با غمی سنگین به شانه، سر، و سینه‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید همه‌چیز شکسته بود. شانه‌اش کاملاً چرخیده بود. از زانو به پایین، فشار انفجار پاهایش را از او گرفته بود.

«بعد از حمله، خیلی گشتیم. گشتیم و گشتیم و گشتیم. توی سردخانه‌ی اول نبود. توی دومی، دو ردیف پیکر را نگاه کردم. توی ردیف آخر، وقتی فقط پنج پیکر مانده بود، محمدمهدیم را دیدم که آنجا افتاده.»

گریه‌اش می‌گیرد.

«با خودم قول داده بودم وقتی جلوی دوربین می‌آیم، گریه نکنم. اما…»

و دوباره گریه می‌کند.

با این‌حال، می‌گوید کمی آرام گرفت که دست‌کم پیکر پسرش را پیدا کرده.

«هر قسمتی از پیکرش را که هنوز سالم بود، تمیز کردم. بوسیدمش. خیلی بوسیدمش. پاهایش قطع شده بود، آنجا را هم بوسیدم. دستمال‌کاغذی دستم بود، و تا می‌توانستم تمیزش کردم. برای آخرین‌بار با پسر عزیزم حرف زدم.»

بعد می‌گوید:

«شاید من با بقیه فرق دارم، اما در تمام مدتی که می‌گشتم، مدام با خودم می‌گفتم: بس نیست؟ نمی‌تونم تحمل کنم. از دیشب دارم می‌گردم.»

دوباره گریه می‌کند و تکرار می‌کند:

«با خودم می‌گفتم: بس نیست، پسرم؟»

محمدمهدی فرزند عزیز پدر و مادرش بود، تنها فرزندشان. پدرش گفت پسرش در پارک نزدیک خانه‌شان بازی کرده بود و شاد بوده، و باید همان‌جا دفن می‌شد. حالا قبر محمدمهدی همان‌جاست.

وقتی با هم در پارک قدم می‌زدیم، پدر و مادرش جاهای مختلف را نشانمان دادند. پدرش با احساسی عمیق به تاب اشاره کرد و گفت:

«همین تاب رو، محمدمهدی رو هل می‌دادم. همین‌جا، همین تاب.»

بعد به سرسره اشاره کرد و گفت:

«این سرسره رو خیلی دوست داشت. اما من می‌ترسیدم. می‌ترسیدم عزیزم، تنها پسرم، از بالا بیفته و آسیب ببینه. اما حالا اون بالاست، پیش خدا.

محمدمهدی فقط فرزندم نبود. دوستم هم بود. بهش می‌گفتم: ‘پسرم، خیلی مراقب خودت باش. تو تنها فرزندمونی.’»

پدرش می‌گوید سال‌ها بعد، حتی وقتی دوستان محمدمهدی پیر شوند، هروقت به این پارک بیایند، قبرش را می‌بینند و او را به‌یاد می‌آورند.

پدر و مادر داغدارش ما را به سر قبر محمدمهدی بردند. با اشک گفتند محمدمهدی رهبرمان، سید علی خامنه‌ای را خیلی دوست داشت.

ویدیوها و گزارش‌ها درباره محمدمهدی جنگچی