
آتنا چمیلینژاد دانشآموز کلاس اول بود. هنوز هفتساله نشده بود که به شهادت رسید.
روحالله چمیلینژاد، پدر این دانشآموز، در مصاحبهای میگوید:
«آتنای عزیزم تنها فرزندم بود. آتنا دختری فوقالعاده بود. هرچه از او بگویم، کافی نیست. اما باید بدانید چه گوهری را از دست دادم.»
میگوید:
«وقتی صدای اولین انفجار را شنیدم، لرزشی خفیف بود، اما انفجارهای بعدی خیلی قویتر بودند. وقتی به خودم آمدم، دیدم دود از سمت مدرسه بلند میشود. بهسمت همان قسمتی رفتم که کلاس دخترم بود و با دستهایم شروع کردم به کنارزدن تکههای آوار. میخواستم ببینم میتوانم نشانهای، هرچیزی، از دخترم پیدا کنم.
نزدیک ساعت یک و نیم بامداد بود که برادرم آمد و گفت: ‘آتنا را پیدا کردیم.’
پرسیدم: ‘کجاست؟’ گفت آتنا از کودکانی بود که در همان لحظات اول به داخل حیاط مدرسه پرتاب شده بودند و او را به بیمارستان بردهاند.
به بیمارستان رفتیم، اما آنجا گفتند آتنا آنجا نیست. اعتراض کردم و گفتم: ‘به ما گفتند آتنا در بیمارستان است.’ آنقدر بیقرار بودم که سرانجام گفتند آتنا به شهادت رسیده و به سردخانهی تیاب منتقل شده.
آن لحظه برایم خیلی سخت بود.
پیکر آتنا سالم بود. فقط یک کبودی روی صورتش بود، از فشار انفجار.»