
مهدیس نظری دانشآموز کلاس اول بود.
دو روز پیش از فاجعه، از سفری به جزیرهی قشم برگشته بود. آنجا با خوشحالی اسباببازیهای زیادی خریده بود. مهدیس، که تازه شروع کرده بود خواندن و نوشتن یاد بگیرد، هرگز فرصت نکرد با آنها بازی کند.
پدرش میگوید روز حمله، بعد از تماس مدرسه با مادرش، سوار ماشین شد و بهسمت مدرسه رفت. اما پیش از رسیدنش، مدرسه هدف قرار گرفته بود.
با صدایی پر از غم میگوید هروقت به کنار دریا میرفتند، مهدیس عاشق بازی با شن و ساختن تپههای کوچک بود. میگوید اگر میشد، پرچم ایران را بالای آنها میگذاشت.
میگوید دخترش خیلی شجاع بود و از هیچچیز نمیترسید. «قلبمان از شهادت دخترمان عمیقاً زخمی شد.»
او همچنین صحنهای را شرح میدهد که باورش سخت است. در جستوجوی پیکرها، وقتی خاک و آوار را کنار زدند، معلمی از مدرسه را یافتند که دو کودک را در آغوش گرفته بود -مهدیس و یکی از همکلاسیهایش- و سعی کرده بود نجاتشان دهد. هر سه به شهادت رسیده بودند.
یک ویدئو هم از مهدیس باقی مانده. در آن، شعری فارسی میخواند.
داستان مهدیس داستان کودکی است که درست در آغاز زندگی ایستاده بود: کلمات تازه، دفترهای تازه، اسباببازیهای تازه، و رؤیاهای کوچکی که هنوز دستنخورده بودند. آنچه اکنون باقی مانده، غم یک پدر است، صدای کودکی در ویدئویی کوتاه، و تصویر دختربچهای در آغوش آخرین معلمی که سعی کرد رهایش نکند.