Minab
فوزیه ذاکری

معلم

فوزیه ذاکری

معلمی که هنوز خنده‌ی ماکان را به یاد دارد

ساعت حدود ۱۱:۱۶ بود… من در حیاط مدرسه، کنار کودکان کلاس مهدکودکم ایستاده بودم که نخستین موشک به پله‌های مدرسه اصابت کرد.

فوزیه ذاکری، معلم مهدکودک ماکان در سال پیش، آن ثانیه‌ها را با وضوحی دردناک به یاد می‌آورد: برخورد وحشتناک، پرتاب‌شدن به دیوار، دود، غبار، و صدای گریه‌ی کودکان.

می‌گوید کمتر از یک دقیقه بعد، دشمن موشک دومی به ساختمان شلیک کرد. با آنکه خودش زخمی شده بود، کودکانی را که در حیاط مدرسه بودند در آغوش گرفت و تا جایی که توانش اجازه می‌داد، از مدرسه بیرون برد.

زخم‌های پا و کمرش هنوز از آن روز باقی مانده‌اند. می‌گوید: «پای راستم در چند نقطه شکسته و پاره شده بود، و کمرم آسیب دیده بود. اما تنها چیزی که به آن فکر می‌کردم این بود که این کودکان باید زنده بمانند.»

می‌گوید هشت تن از دانش‌آموزان پیشین او در این جنایت به شهادت رسیدند. یکی از آنان ماکان نصیری بود که دانش‌آموز پایه‌ی اول شده بود. پیکرش هنوز پیدا نشده و نامش همچنان در فهرست مفقودان است.

می‌گوید: «ماکان پسری بسیار بازیگوش و پرانرژی بود. اگر حتی یک روز غایب می‌شد، جای خالی‌اش در کلاس حس می‌شد. به مادرش زنگ می‌زدم و می‌پرسیدم، ”چرا ماکان نیامده؟ کلاس بی‌او ساکت است.“»

یکی از شیرین‌ترین خاطراتش از او به روز معلم بازمی‌گردد. می‌گوید: «۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۴ (۲ مه ۲۰۲۵) بود. ماکان برایم گل آورد. زنگ آخر گفت، ”خانم، می‌خواهم با شما و این گل‌ها یک عکس یادگاری بگیرم.“ آن عکس هنوز جلوی چشمانم است.»

مکث می‌کند و نگاهش پایین می‌افتد.

گویی خنده‌ی ماکان هنوز در کلاسش طنین‌انداز است.