جنایت جنگی در میناب
اسنا رئیسی

دانش‌آموز

اسنا رئیسی

«دختری که حافظ می‌خواند»

اسنا رئیسی دوازده‌ساله بود، دانش‌آموز کلاس ششم. در شناسنامه‌اش «اسنا» بود، ولی همه او را «اسنات» صدا می‌زدند.

برادرش، محمدحسام رئیسی، ده‌ساله بود و دانش‌آموز کلاس چهارم.

اسنا دختری باهوش و بااستعداد بود. کتاب‌های سنگین روانشناسی و تاریخی می‌خواند و خودش را برای آزمون ورودی مدرسه‌ی تیزهوشان آماده می‌کرد. معلم زبانش همیشه می‌گفت او استعداد فوق‌العاده‌ای در یادگیری زبان دارد، و یک‌بار در مسابقه‌ی هوش تهران قبول شده و هدیه‌ی ارزنده‌ای گرفته بود. تقریباً در همه‌چیز، از درس تا ورزش، اول بود؛ حتی در تست دروازه‌بانی استادیوم ورزشی میناب هم رتبه‌ی اول را گرفته بود و قرار بود به مسابقات نهایی برود.

مادرش، فاطمه محمدی‌راد، از فروتنی او می‌گوید:

«در جمعی وقتی مسئله‌ای مطرح می‌شد و می‌دانستم اسنا بلد است، چون کتاب زیاد خوانده بود، می‌پرسیدم: چرا حرف نزدی؟ می‌گفت: دانشمندانی مثل سقراط و ارسطو همیشه می‌گفتند من نمی‌دانم، من هم مثل آن‌هام. من می‌دانم، ولی در جمع نباید ادعا کنم که همه‌چیز بلدم. همیشه همین حرف‌ها را می‌زد. دخترم آرزو داشت دندان‌پزشک شود. حیف که نشد.»

اسنا در حافظ‌خوانی استعداد خاصی داشت و بیشتر غزلیات حافظ را از بر بود. بیان و اجرایش آن‌قدر خوب بود که هر جشن و مراسمی در مدرسه بود — چه پیکر شهیدی می‌آوردند، چه فرمانده‌ای بزرگ به مدرسه می‌آمد — اسنا کسی بود که اجرا می‌کرد. در یکی از این مراسم‌ها، سردار تنگسیری به مدرسه آمد و اسنا با لهجه‌ی مینابی شعری به مناسبت روز معلم برایش خواند. سردار هم یک کارت هدیه و یک دسته گل به او داد.

مادرش می‌گوید: «آه، چقدر ذوق کرده بود.»

اسنا جز حافظ، بخش‌هایی از شاهنامه‌ی فردوسی را هم حفظ بود و می‌توانست آیاتی از قرآن را از بر بخواند. برادرش را هم همیشه به کتاب‌خواندن تشویق می‌کرد و همراه او به کلاس‌های تکواندو و ووشو می‌رفت؛ هر دو عضو کتابخانه‌ی عمومی میناب بودند، و یک‌بار از کتابخانه تماس گرفته بودند که از میان همه‌ی اعضا، اسنا و برادرش بیشترین کتاب را امانت گرفته‌اند.

در خانه، او زرنگ خانه بود؛ لباس‌های خودش را اتو می‌زد، حتی برای برادرش هم اتو می‌کرد. صبح آخری که با هم داشتند، اسنا زودتر از برادرش آماده شده بود و لقمه‌ی خودش را هم آماده کرده بود؛ مادرش فقط لقمه‌ی محمدحسام را آماده کرده بود. وقتی دید برادرش هنوز مسواک نزده، گفت: «برو مسواک بزن.» و وقتی محمدحسام داشت کفش‌هایش را می‌پوشید، اضافه کرد: «موهایت را هم شانه بزن و عطر هم بزن.» کفش‌هایشان را پوشیدند و دیگر برنگشتند.

آن صبح، مادرشان فاطمه، همراه همسرش و پسر کوچک‌ترشان آرسام، در خانه بود که حوالی ساعت ۱۱:۲۳، صدای انفجاری شدید در محله پیچید و شیشه‌های خانه‌شان که نزدیک مدرسه بود، شکست. او جیغ زد که مدرسه را زده‌اند؛ همسرش که باورش نمی‌شد، اصرار داشت که طرف دیگر خیابان را زده‌اند. فاطمه فقط چادرش را سر کرد، بی‌آنکه حتی برای پوشیدن کفش وقت بگذارد، و به سمت مدرسه دوید. تنها بخشی از دفتر آموزشی مدرسه سرپا مانده بود، از پنجره‌هایش دود سیاه و آتش بیرون می‌زد، و همه‌جا قطعه‌هایی از دست، پا و دیگر اندام‌های قطع‌شده روی زمین بود. حوالی ظهر، مدرسه بار دیگر هدف قرار گرفت، هرچند این‌بار خوشبختانه تلفات چندانی نداشت؛ بعد از آن خانواده‌ها را از محل دور کردند و گروه‌های امدادی و مردمی خودشان مشغول پیدا کردن پیکرها شدند.

آن روز غروب شد، شب فرارسید، و شب هم گذشت بی‌آنکه بچه‌ها پیدا شوند. تا صبح روز بعد، یک‌شنبه، بود که اسنا و برادرش را در سردخانه‌ی شهر پیدا کردند — اما چیزی به مادرشان نگفتند، چون چند بار از حال رفته بود. او می‌گوید: «امید داشتم زنده باشند، یا دست‌کم فقط زخمی باشند، تا اینکه همسرم آمد و گفت پیکرشان پیدا شده. هر دو پیکر سالم بود، ولی من نگاه نکردم؛ می‌خواستم همان چهره‌ای که صبح با من خداحافظی کرده بودند، در ذهنم بماند.» پیکر اسنا هم مثل برادرش سالم پیدا شد؛ او هنوز چادر نمازش را به سر داشت، انگار همان لحظه‌ای که موشک اصابت کرد، در نمازخانه‌ی مدرسه مشغول نماز خواندن بود.

این تمام چیزی است که توانسته‌ایم درباره اسنا رئیسی بیابیم.

این داستان از دست نرفته — هنوز برای ما گفته نشده است. این پرونده باز است و اگر اطلاعات بیشتری یافت شود، به این صفحه افزوده خواهد شد.

ویدیوها و گزارش‌ها درباره اسنا رئیسی