Minab

فصل 4

حمله به مدرسه میناب: گاه‌شمار ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریه ۲۰۲۶)

برای کودکان میناب، صبح شنبه، ۹ اسفند، روزی روشن و شاد آغاز شد. آفتاب می‌تابید و هفته‌ی تازه تازه آغاز شده بود. در ایران شنبه نخستین روز کاری هفته است، و کودکان پس از آخر هفته‌ای بهارگونه در پایان زمستان، مشتاق دیدار دوباره‌ی دوستانشان به مدرسه بازمی‌گشتند.

برای نمونه، میکائیل میردوراقی کنار در ایستاد، در راه مدرسه، دستش را تکان داد و از مادرش خواست از او عکس بگیرد. مادرش، که آن عکس را با عشق گرفت، نمی‌دانست دارد آخرین تصویر فرزند دلبندش را ثبت می‌کند. کودکان دیگر نیز روزشان را با شور آغاز کردند، کوله‌پشتی و امیدهای کوچکشان را به‌سوی کلاس‌هایی بردند که تنها انتظار درس، خنده، و دوستی داشتند. هیچ‌کس نمی‌دانست چه سرنوشتی در ساعات پیش‌رو در انتظارشان است.

در این فصل، به آن روز غم‌انگیز بازمی‌گردیم. از خلال روایات و خاطرات گوناگون، می‌کوشیم فاجعه را از زوایای متعدد بنگریم: صبح حمله، سردرگمی نخستین انفجارها، جست‌وجو میان آوار، و لحظه‌ی تحمل‌ناپذیری که خانواده‌ها دریافتند روزی عادی مدرسه به زخمی در تاریخ بدل شده است.

حمله چگونه رخ داد

ساعت ۹:۴۰ صبح ۹ اسفند ۱۴۰۴، در حالی که مذاکرات با ایران هنوز جریان داشت، ایالات متحده و اسرائیل با خیانت به محل اقامت رهبر معظم انقلاب اسلامی ایران حمله کردند و رهبر قانونی و منتخب ایران را به شهادت رساندند.

حمله در میانه‌ی دیپلماسی رخ داد، وقتی هیچ‌کس انتظار آغاز جنگ را نداشت. در عرض چند دقیقه، حملات موشکی و هوایی سراسر کشور را فراگرفت. شوک بی‌درنگ بود و به خانواده‌های عادی، مدارس، و کودکان رسید.

وقتی مدیران مدرسه‌ی میناب خبر را شنیدند، مبهوت شدند. با این‌حال، سریعاً با خانواده‌های دانش‌آموزان تماس گرفتند و از آنان خواستند فرزندانشان را بیایند و ببرند. پدر و مادرهای شوکه‌شده یکی پس از دیگری رسیدند، اما این روند زمان‌بر بود.

در آن لحظات وحشتناک، معلمان و مدیران کنار کودکان ماندند و به محافظت و مراقبت از آنان ادامه دادند.

ساعت ۱۰:۲۱، نخستین موشک تاماهاوک به ساختمان انبار کنار مدرسه اصابت کرد. پس از ۴۰ یا ۵۰ ثانیه، موشک تاماهاوک دیگری به مدرسه اصابت کرد؛ سلاحی که ایالات متحده آن را دقیق، هدایت‌شونده، و قابل‌کنترل توصیف می‌کند. این حمله از منطقی پیروی کرد که در جنگ مدرن حمله‌ی دوضربه‌ای نامیده می‌شود. در چنین حملاتی، ضربه‌ی نخست هدف را می‌زند، و ضربه‌ی دوم پس از آنکه مردم به‌سوی صحنه حرکت می‌کنند از راه می‌رسد: امدادگران، پدر و مادرها، معلمان، همسایگان، و خود مجروحان. هدف و اثر این روش، افزایش شمار تلفات است، نه‌تنها میان کسانی که نخست هدف قرار گرفتند، بلکه میان کسانی که برای نجاتشان آمدند. در میناب، انفجار نخست را ضربه‌ای دیگر، چند لحظه بعد، دنبال کرد. این یعنی محل مصدومیت، به محل کشتار بیشتر بدل شد.

این روش در جنگ‌های دیگر نیز دیده شده و بارها نگرانی‌های جدی حقوقی و اخلاقی برانگیخته چون خود عمل نجات را به هدف بدل می‌کند. غریزه‌ی انسانی کمک‌کردن را مجازات می‌کند. منتظر می‌ماند تا شفقت گرد آید، سپس به شفقت هم ضربه می‌زند. در میناب، جایی که کودکان زیر آوار بودند و خانواده‌ها به‌سوی مدرسه می‌شتافتند، چنین روشی را نمی‌توان از نتیجه‌ای که به بار آورد جدا کرد: مرگ بیشتر، وحشت بیشتر، و ترس بیشتر میان غیرنظامیان.

مدرسه‌ی شجره طیبه در میناب، استان هرمزگان قرار داشت. ۴۰۰ دانش‌آموز (پسر و دختر) در این مدرسه بودند. تحقیقات، تصاویر تأییدشده، داده‌های ماهواره‌ای، و گزارش‌های محل، همگی به یک واقعیت اساسی اشاره می‌کنند: مدرسه مکانی آموزشی و غیرنظامی بود. اما وقتی فرمانده سنتکام، دریادار برد کوپر، در کنگره از سوی نماینده آدام اسمیت، ارشدترین دموکرات کمیته‌ی خدمات مسلح مجلس نمایندگان، بازجویی شد، از پذیرش مسئولیت آمریکا سر باز زد و مدعی شد «خود مدرسه در پایگاه فعال موشک کروز سپاه پاسداران قرار دارد» و این تحقیق را «پیچیده‌تر از یک حمله‌ی معمولی» خواند.

هیچ سند عمومی متقاعدکننده‌ای برای اثبات آن ادعا ارائه نشد. اسمیت این پاسخ را نپذیرفت. او صریح پاسخ داد: «من به این پاسخ اعتماد ندارم». مهم‌تر آنکه، حتی اگر هدفی نظامی در جایی نزدیک وجود می‌داشت، حقوق بین‌الملل بشردوستانه همچنان مراقبت مداوم برای در امان نگه‌داشتن غیرنظامیان و اموال غیرنظامی را الزامی می‌داند.

ماده‌ی ۵۷ پروتکل الحاقی اول به کنوانسیون‌های ژنو احتیاط‌های لازم در حمله را تعیین می‌کند. کسانی که حمله‌ای را برنامه‌ریزی یا تصمیم‌گیری می‌کنند باید هر کار ممکن را برای اطمینان از اینکه هدف غیرنظامی نیست و شیء غیرنظامی حفاظت‌شده‌ای نیست انجام دهند. باید ابزار و روش‌های حمله‌ای را انتخاب کنند که از مرگ و آسیب غیرنظامیان بپرهیزد، یا دست‌کم آن را به حداقل برساند. باید از آغاز حمله‌ای که آسیب غیرنظامی موردانتظارش نسبت به مزیت نظامی مشخص و مستقیم موردانتظار بیش‌ازحد باشد خودداری کنند. و اگر آشکار شود هدف غیرنظامی است، حفاظت‌شده است، یا آسیب غیرنظامی بیش‌ازحد خواهد بود، حمله باید لغو یا متوقف شود.

بر پایه‌ی هر معیار حقوقی یا اخلاقی، حمله به مدرسه‌ی شجره طیبه محکوم است. مدرسه‌ای پر از کودکان در ساعات درسی، مکانی به‌روشنی غیرنظامی است؛ ناکامی در بررسی آن، تعهد احتیاط را نقض کرد، و اگر آگاهانه به آن حمله شده باشد، جنایت تیره‌تر خواهد بود. هیچ زبان نظامی نمی‌تواند واقعیت آشکار را پاک کند: کودکان حضور داشتند، خطر برای غیرنظامیان روشن بود، و ویرانه‌های آن کلاس را نمی‌توان به‌عنوان خطا بخشید.

روایت معلمی بازمانده از فاجعه‌ی مدرسه‌ی میناب

در این بخش، روز فاجعه را از صبح زود، با اطلاعاتی که در اختیار داریم، بازمی‌کاویم. این ترجمه‌ای است از گزارش خبرگزاری ایسنا.

شنبه، ۹ اسفند ۱۴۰۴، حمله‌ی اسرائیلی-آمریکایی مدرسه‌ی شجره طیبه را به توده‌ای از خاک و آوار بدل کرد. در لحظه‌ی اصابت، ۱۲۰ نفر از دانش‌آموزانش کشته شدند.

معلمی پایه‌ی چهارم، یکی از بازماندگان، بیش از هر کلاس دیگری دانش‌آموز از کلاس خودش از دست داد. او خواهرزاده‌اش را نیز از دست داد. اکنون او راوی تراژدی میناب می‌شود و از روز فاجعه سخن می‌گوید.

بنا بر گزارش ایسنا، قرار بود آن روز جلسه‌ی شورای معلمان برگزار شود. سمانه کمالی صبح زود به مدرسه رسید، بی‌خبر از اینکه چند ساعت بعد نه جلسه‌ای خواهد بود و نه مدرسه‌ای. خبر مرگ عمه‌ی همسرش او را واداشت مدرسه را ترک کند؛ به همین دلیل در لحظه‌ی حمله آنجا نبود.

اکنون، در روز معلم، از روزی سخن می‌گوید که کودکانی که به او سپرده شده بودند، یکی‌یکی زیر آوار حمله‌ی دشمن ماندند. او برای کمک به بازیابی پیکر کشته‌شدگان به مدرسه بازگشت.

این روایت معلمی است که با اشک و اندوه، عزای تلخ یک فاجعه را بازمی‌گوید.

سرنوشتی که منتظر نماند

کمالی صبح شنبه به مدرسه رفت. زنگ اول کلاس قرآن بود و مربی در کلاس حضور داشت. کمالی اما در آشپزخانه بود و خودش را برای جلسه‌ی شورا آماده می‌کرد. چند بار به دفتر رفت و آمد. حالش خوب نبود و می‌خواست جلسه را لغو کند.

در ابتدا معاون مدرسه مخالفت کرد، اما سرانجام پذیرفت که جلسه به روز بعد موکول شود. سپس، ناگهان، او نظرش را عوض کرد و گفت جلسه باید برگزار شود، چون شاید فردایی نباشد.

کمالی به آشپزخانه بازگشته بود تا یادداشت‌هایش را بنویسد که ناگهان پیامی روی گوشی‌اش ظاهر شد: عمه‌شوهرش درگذشته بود. بدون آنکه به کارکنان مدرسه خبر دهد، سوئیچ ماشینش را برداشت و مدرسه را ترک کرد. حتی چادر و وسایل شخصی‌اش در کلاس ماند.

معاون آموزشی از او پرسید: «کجا می‌روی؟»

او پاسخ داد: «می‌روم تا کلاس قرآن بچه‌ها تمام شود. برمی‌گردم.»

کمالی به بیمارستان رفت. در همان زمان، همکارش از همان پایه با او تماس گرفت و گفت او به‌جایش کلاس را درس می‌دهد و کمالی آن روز به مدرسه نیاید.

«همکارم خیلی اصرار کرد که نروم،» کمالی می‌گوید. «بعد از بیمارستان، به‌سمت مدرسه رانندگی کردم. وقتی نزدیک شدم، همکارم دوباره تماس گرفت و گفت، ‘سمانه، نیا. من درس ریاضی را دادم. تو امروز استراحت کن.’»

این بار، کمالی از نزدیکی مدرسه برگشت و به خانه رفت.

دانش‌آموزی که به‌خاطر خواب‌ماندن جان سالم به‌در برد

پسر سمانه نیز دانش‌آموز مدرسه‌ی شجره طیبه بود. روز فاجعه، او خوابش برد و به مدرسه نرفت.

«پدرش گفت، ‘امروز لازم نیست به مدرسه برود. من شیفتم برعکس توست، بگذار بچه خانه بماند.’ لباس سیاه پوشیدم و به خانه‌ی عمه‌شوهرم رفتم که نزدیک مدرسه بود. حتی در مراسم، همه از جنگ حرف می‌زدند. اما من مدام می‌گفتم جنگ در تهران رخ خواهد داد و میناب هرگز منطقه‌ی جنگی نخواهد شد.»

نزدیک ساعت ده صبح بود که برادرشوهر سمانه خواست به شهر برود. سمانه او را رساند، پیاده‌اش کرد، و به مراسم عزا بازگشت.

خواهرزاده‌اش نیز دانش‌آموز مدرسه‌ی شجره طیبه بود. ساعت یازده، او به خواهرش گفت برود و پسرش را از مدرسه بیاورد چون به‌دلیل شرایط، مدرسه تعطیل شده بود. اما خواهرش گفت پدرش او را می‌آورد.

سمانه می‌گوید:

«ناگهان صدایی وحشتناک آمد. مرا مثل توپ فوتبال به آن‌سوی خانه پرت کرد. تکه‌های خانه فرومی‌ریخت و ما نمی‌فهمیدیم چه اتفاقی می‌افتد. بلند شدم که از پذیرایی بیرون بروم، و گفتند، ‘جنگ شروع شده. دارند حمله می‌کنند.’»

او ادامه می‌دهد:

«دود را دیدم که بالا می‌رفت، اما فکر کردم به درمانگاه زده‌اند. مردمی که در جاده می‌دویدند همه می‌گفتند به درمانگاه، کارواش، و سالن‌های فرهنگیان زده‌اند. هیچ‌کس نامی از مدرسه نمی‌برد. مدام با خودم می‌گفتم، خدا را شکر، تا این ساعت باید همه‌ی بچه‌ها به خانه رفته باشند.»

اما حقیقت چیز دیگری بود.

سه انفجار، و خودرویی که به هوا پرتاب شد

نخستین انفجار ساعت ۱۱:۲۲ رخ داد. انفجار دوم ۲۵ ثانیه بعد رخ داد. انفجار سوم زمانی رخ داد که سمانه به جلوی درمانگاه رسیده بود. موج انفجار خودرویش را بلند کرد و به زمین کوبید، و لوله‌ی اگزوز ترکید.

سمانه کمالی می‌گوید:

«نمی‌دانم چطور تا خانه رانندگی کردم. پسرانم از ترس می‌لرزیدند و فکر می‌کردند زلزله آمده. همه‌چیز در آشوب بود. موج انفجار چنان قوی بود که همه‌ی وسایل خانه روی زمین ریخته بودند. بچه‌ها را برداشتم و از خانه بیرون زدیم. همه‌ی جاده‌ها بسته بودند. جاده‌ی خاکی‌ای بود. توانستم خودم را به پمپ‌بنزین برسانم. هنوز نمی‌دانستم به مدرسه زده‌اند. هیچ نمی‌دانستم. فقط فهمیده بودم به درمانگاه و کارواش زده‌اند. مردم می‌گفتند جنگ شروع شده و می‌خواهند به کل میناب حمله کنند.»

تماسی که دنیا را روی سرم خراب کرد

او در صف پمپ‌بنزین ایستاده بود که گوشی‌اش زنگ خورد. مردی پرسید:

«شما خانم کمالی هستید؟ کجا زیر آوار مانده‌اید؟»

«آوار؟ چه می‌گویید؟»

«مگر معلم مدرسه‌ی شجره نیستید؟ نمی‌دانید؟»

«چه اتفاقی افتاده؟»

«به مدرسه زده‌اند. فروریخته.»

کمالی آن لحظات را این‌گونه توصیف می‌کند:

«در آن لحظه، حالم به‌شدت بد شد. حتی نمی‌فهمیدم روی زمین ایستاده‌ام یا نه. چنان جیغ کشیدم و بر سرم کوبیدم که مردم صف بنزین راه باز کردند تا ماشینم را بیرون بیاورم. مردی از بنزین خودش به من داد. بچه‌هایم و خانواده‌ام دنبالم می‌آمدند.»

کمالی به خانه‌ی مدیر مدرسه، خانم طاهری، رفت. آنجا مردمی را دید که گرد آمده بودند، بر سر می‌زدند و گریه می‌کردند. یکی از والدین دانش‌آموزان، همسایه‌ی مدیر بود. وقتی کمالی را دید، او را در آغوش گرفت و فریاد زد:

«خدا را شکر زنده‌ای. مریم من کجاست؟ صبح او را امانت به تو سپردم. بگو به مدرسه چه شد.»

در حالی که کمالی گریه می‌کرد، یکی از دوستانش نزدیک آمد، او را در آغوش گرفت و گفت:

«سمانه، می‌توانی تحمل کنی اگر چیزی به تو بگویم؟»

«بگو. چه شده؟»

«خانم طاهری رفته. همکارانت رفته‌اند. بچه‌ها رفته‌اند. کل مدرسه رفته.»

«در آن لحظه، دنیا روی سرم می‌چرخید. فقط جیغ می‌کشیدم و گریه می‌کردم. خیابان‌های منتهی به مدرسه بسته بود. راهی برای رسیدن به مدرسه نداشتم. چون بچه‌های کوچکم همراهم بودند، نمی‌توانستم آن‌ها را در ماشین رها کنم.»

کربلای میناب: جست‌وجوی پیکرها میان آوار

بسیاری از بستگان نمی‌دانستند کمالی آن روز در مدرسه نبوده. فکر می‌کردند او و پسر دانش‌آموزش زیر آوار مانده‌اند، پس تا شب دنبالشان گشتند. در آن زمان، آنتن تلفن همراه به‌کلی قطع شده بود.

آنتن‌ها تا شب قطع ماندند. به گفته‌ی کمالی، شهر به «بیابان کربلا» بدل شده بود. وقتی تلفن‌ها دوباره کار کردند، فقط خانواده‌های دانش‌آموزان با او تماس گرفتند. مدام می‌پرسیدند:

«دخترم کجاست؟ فرزندم کجاست؟»

«از هر جایی که فکرش را بکنید مردم با من تماس گرفتند. فقط تلفن را جواب می‌دادم. نمی‌دانستم چه اتفاقی می‌افتد. نمی‌دانستم چه کسی زنده است، چه کسی آنجا بود، و چه کسی رفته.»

ساعت دو یا سه بامداد، کمالی فهمید خواهرزاده‌اش نیز میان کشته‌شدگان است و هیچ اثری از پیکرش پیدا نشده. برادرشوهرش نیز که برای بردن فرزندش به مدرسه رفته بود، به‌همراه راننده‌ی آژانس، در انفجار دوم، هنگام خروج از مدرسه، کشته شدند.

معلم میناب می‌گوید:

«همه‌ی امیدمان این بود که شاید هنوز زیر آوارند. شایعه بود برخی معلمان در نمازخانه بودند. صبح که شد، کسی زنگ زد و گفت شخصی امیرعلی و پدرش را در لحظه‌ی انفجار در حیاط مدرسه دیده و هر دو کشته شده‌اند. برادرم به حیاط مدرسه رفت و کفش پدر امیرعلی را پیدا کرد.»

کمالی با چشمانی اشک‌آلود ادامه می‌دهد:

«زنگ زدند و گفتند اگر می‌توانم تحمل کنم، به مدرسه بروم. پیکرها تکه‌تکه بودند. دست، پا، سر. واقعاً کربلا بود.»

روایت ایثار: معلمی که سپر کودکان شد

در میانه‌ی این فاجعه، کمالی از ایثار یکی از معلمان می‌گوید:

«در لحظه‌ی انفجار نخست، معلم تربیت‌بدنی مدرسه چند دانش‌آموز را به طبقه‌ی پایین فرستاد. اما خودش میان میله‌های فلزی گیر افتاد. میله‌ای به کمرش خورد و او با آسیب مغزی کشته شد. اما دانش‌آموزی که او را پناه داده بود، زنده ماند.»

او ادامه می‌دهد:

«وقتی می‌گویند معلم، مادر دوم است، درست است. معلمان می‌توانستند در آن لحظه خودشان را نجات دهند. انفجار دوم ۲۵ ثانیه بعد به مدرسه رسید. اما معلمان ترجیح دادند پیش از نجات خودشان، کودکان را نجات دهند.»

کلاسی که دیگر هرگز کامل نخواهد شد

مدرسه‌ی شجره طیبه ساختمانی دوطبقه بود. پسران در طبقه‌ی پایین بودند و دختران در طبقه‌ی بالا. حیاط‌هایشان جدا بود. مجموعه‌ای بزرگ بود، با درمانگاهی مجهز، کارواش، تعمیرگاه خودرو، چهار سالن فرهنگیان، مرکز مبل‌سازی، و بخش تولید لوازم خانگی.

کمالی از شمار دانش‌آموزان می‌گوید:

«مدرسه شامل پیش‌دبستانی، دبستان دخترانه، و دبستان پسرانه بود، با مجموع ۴۰۳ دانش‌آموز. دویست‌وهشتاد‌وسه دانش‌آموز زنده‌اند، و ۱۲۰ دانش‌آموز، به‌همراه ۲۶ نفر از کارکنان مدرسه، کشته شدند. تنها ۱۰ نفر از کارکنان مدرسه زنده ماندند. سایر قربانیان، پدر و مادرهایی بودند که برای بردن فرزندانشان آمده بودند.

چهل‌وهفت دانش‌آموز دختر کشته شدند. بیشترین شمار دانش‌آموزان کشته‌شده از یک کلاس، متعلق به کلاس من بود. ده تن از دانش‌آموزانم کشته شدند. چهار نفر سالم‌اند و یکی با سوختگی شدید مجروح است. هفتادوسه دانش‌آموز پسر نیز کشته شدند.»

یکی از کسانی که این فصل درباره‌ی اوست

آرینا و علی عرب‌کیش چلویی
دو پروانه‌ی میناب