Minab
پرهام رنجبری

دانش‌آموز

پرهام رنجبری

برادری که خواهرش هنوز صدایش می‌زند

پرهام رنجبری نه‌ساله بود و کلاس دوم می‌خواند. خواهرش، یک‌سال بزرگ‌تر از او، در همان مدرسه درس می‌خواند.

روز حمله، مدرسه به پدرش زنگ زد و گفت بیاید پرهام را ببرد. پدرش در بندرعباس (۱۰۰ کیلومتر دورتر) بود، پس به راننده‌ی مدرسه زنگ زد. راننده خواهر پرهام را سوار کرد و به خانه برد. اما وقتی برای پرهام برگشت، مدرسه دیگر بمباران شده بود.

پرهام بعدها در بیمارستان شناسایی شد. پدرش می‌گوید پایش زخمی شده بود و ضربه‌ای به پشت سرش خورده بود. می‌گوید بیمارستان مثل کربلا بود.

از آن روز، زندگی خانواده شکسته باقی مانده. خواهر پرهام گریه می‌کند و می‌گوید برادرش را می‌خواهد. مادرش هر روز می‌خواهد او را نزد پسرش ببرند. خانه‌شان حالا به گورستان گره خورده، چون پرهام حالا آنجاست.

پدرش او را کودکی شاد به‌یاد می‌آورد، همیشه خندان، محبوب فامیل و دوستان. وقتی مهمان می‌آمد، پرهام در کارها کمک می‌کرد. او و پدرش با هم به آرایشگاه می‌رفتند. آرایشگر به‌یاد می‌آورد چطور پدرش او را می‌بوسید، و خواهرش با افتخار می‌گفت: «این برادر منه.»

حالا آن جمله باقی مانده، اما برادر برنمی‌گردد.

ویدیوها و گزارش‌ها درباره پرهام رنجبری