Minab
میکائیل میردوراقی

دانش‌آموز

میکائیل میردوراقی

میکائیل میردوراقی دانش‌آموز کلاس سوم بود.

یازده ساعت پیش از صبح مرگبار شنبه، ۹ اسفند، آن نقاشی را کشید: برگه‌ای سفید از یک دفتر فنری، با تصویر ساختمان مدرسه، پرچم ایران بالای آن، پنج کودک در حیاط، و سه موشک در حال سقوط به‌سویشان.

دو جمله بالای مدرسه، در آسمان نوشته شده بود: «بچه‌ها مردن» و «نیروی نظامی». میکائیل کلمات «بچه‌ها» و «نظامی» را در آخرین شب زندگی‌اش غلط نوشته بود. اگر بمب‌ها ساعت ۱۰:۴۵ صبح شنبه، اولین روز آن جنگ هولناک، به مدرسه‌ی شجره طیبه در میناب نرسیده بود، معلمش، راضیه زمانی، حتماً آن جمله‌ها را می‌دید و برایش تصحیح می‌کرد. اما پیکر او هم پاره‌پاره شد.

خانواده‌ی میکائیل اصالتاً اهل اندیمشک بودند. به‌خاطر کار پدرش به میناب نقل‌مکان کرده بودند. مادرش، شکیبا دریکوند، به‌گفته‌ی خودش، پسرش را «تنها»، «دور از خانه»، بی‌آنکه «کسی دستش را بگیرد» جست‌وجو کرد. در راه خانه تا مدرسه، درحالی‌که انگار تمام شهر زیر پایش می‌لرزید، چندبار از حال رفت. سرانجام او را در یک کامیون یخچالی پیدا کرد: صورتش خونی، پیکرش سالم، و کیف مدرسه‌اش در آغوشش.

پدرش می‌گوید میکائیل عاشق فوتبال بود. به‌ویژه به علیرضا بیرانوند، دروازه‌بان تیم ملی ایران، علاقه داشت و می‌خواست روزی خودش دروازه‌بان تیم ملی ایران شود.

یک عکس از میکائیل از صبح روز شهادتش باقی مانده. پیش از رفتن به مدرسه، روی پله‌های خانه‌شان، جلوی در، از مادرش خواست: «یه عکس از من بگیر.»

مادرش نمی‌دانست این آخرین عکس میکائیل خواهد بود.

ویدیوها و گزارش‌ها درباره میکائیل میردوراقی