
سونار سالاری دانشآموز کلاس چهارم بود. همراه پدرش، حمید سالاری، به شهادت رسید. پدرش برای بردن او به مدرسه رفته بود، اما سرنوشت این بود که با هم از این دنیا بروند.
مادر سونار، که حالا فقط خواهر سونار برایش مانده، میگوید سونار عمیقاً درسخواندن و قرآن را دوست داشت. آرزو داشت روزی دکتر شود. هروقت درس تازهای یاد میگرفت، صدایش را ضبط میکرد و برای مادرش میفرستاد.
از روز حمله میگوید:
«حدود ساعت ۱۱، زنگ زدند و گفتند بیایم دنبال سونار. به پدرش، حمید، زنگ زدم که برود دنبالش. چند دقیقه بعد، وقتی شنیدم مدرسه را زدهاند، بهسمت مدرسه دویدم.
توی راه، تعدادی دانشآموز زخمی دیدم. فکر کردم شاید سونارم هم زخمی شده. اصلاً نمیتوانستم باور کنم شهید شده باشد.
آنجا مدام میگفتم: ‘زنگ بزنید به حمید. بگید بیاد تا سونار رو پیدا کنیم.’ نمیدانستم خود حمید هم زیر آوار است.
دو ساعت بعد، ماشین حمید را جلوی مدرسه دیدم. گفتم: ‘این ماشین حمیده، اما خودش نیست.’ تازه آنوقت فهمیدم حمید هم شهید شده.»
بعد از فاجعه، بازماندگان خانوادهی سالاری به مشهد سفر کردند: مادربزرگ سونار، دخترخالهاش، خواهرش، و مادرش. کنار مادربزرگ سونار، چند دختر نوجوان ایستاده بودند. یکی از آنها دخترخالهی سونار بود، زهرا روتنی. فقط دوازدهسال داشت، اما بهنظر میرسید در همان چند روز خیلی بزرگتر شده.
روتنی نام روستایی در میناب است. زهرا با لهجهی غلیظ جنوبیاش خودش را معرفی کرد. روز حمله را اینطور شرح داد:
«آن روز خانه بودم و مدرسه نرفته بودم. ناگهان سه صدای وحشتناک آمد. دیدیم دود از سمت مدرسه بلند میشود. سریع سوار ماشین شدیم و بهسمت مدرسه رفتیم.
همهچیز ویران شده بود.
من و دخترخالهی دیگرم مدام صدا میزدیم: ‘سونار، سونار،’ اما جوابی نبود. رفتیم بیمارستان، و تا شب مدام میگفتند شاید سونار در آیسییو باشد، یا اتاق عمل، یا بخش دیگری. هربار میدویدیم ببینیم زنده است یا نه. اما همان شب، به ما گفتند شاید سونار شهید شده باشد.»
اینجا، اشک امانش را میبرد. از پشت سر، جایی که دیگر اعضای خانوادهی سونار ایستادهاند، هقهق آرامی شنیده میشود. حتی بدون رفتن به میناب، میشود سوگ زندهی آن فاجعه را در مشهد، از صدای زهرای دوازدهساله، شنید.
با چشمان زیبایش پر از اشک، ادامه میدهد:
«گفتند عکس شهدا را نشانمان میدهند تا شناسایی کنیم. سونار عکس چهلوهشتم بود که نشانمان دادند. بعد قرار بود برای شناسایی برویم. از دستبند و گوشوارههایش شناختمش، اما هنوز شک داشتم واقعاً خودش باشد. به خالهام گفتم، و گفت: ‘خودشه.’»
اشکهای زهرا سنگینتر میشود وقتی از نبودِ سونار در زیارت حرم حرف میزند:
«من و سونار مثل خواهر بودیم. حالا که نیست، احساس تنهایی و غم عمیق میکنم. کاش کنارم توی حرم بود تا با هم زیارت کنیم.»