Minab
مهنا زارعی

دانش‌آموز

مهنا زارعی

مهنا زارعی دانش‌آموز کلاس اول بود.

آن‌قدر کوچک بود که هنوز حروف اسم خودش را کامل یاد نگرفته بود تا بتواند خودش بنویسدش و از دانستنش شادی کند.

پدرش می‌گوید:

«یک دختر دیگر هم دارم، کوچک‌تر از مهنا. در دوران جنگ، در میناب بودم. رفتم مدرسه تا فرزندم را ببرم، اما وقتی رسیدم، دیدم موشک اصابت کرده. پیکر بچه‌ها را می‌دیدم.

ساعت هفت عصر، زنگ زدند و گفتند مهنا از روی کیف مدرسه‌اش شناسایی شده. به‌خاطر انفجار، صورت مهنا قابل‌شناسایی نبود. من از روی دستش و نشانه‌های رویش شناختمش.»

شب پیش از شهادتش، مهنا به پدرش گفته بود: «بابایی، می‌ریم پارک با هم؟»

رفتند، و او خیلی بازی کرد. وقتی به خانه برگشتند، ناگهان یادش آمد که املای فردا را ننوشته. با صدای شیرین و کودکانه‌اش گفت: «بابایی، امشب کلمه‌ها رو بهم بگی؟»

آن شب، پدرش تکلیف مهنا را برایش گفت. هنوز به‌یاد می‌آورد کلماتی را که آرام‌آرام، با هجی‌کردن، می‌نوشت.

مهنا عاشق نقاشی بود. هروقت حوصله‌اش سر می‌رفت، نقاشی می‌کشید. تمام اتاقش، کمدها، و دیوارها پر از نقاشی‌های رنگی بود. آخرین نقاشی‌ای که کشیده بود، طرحی کودکانه از مادرش بود، و با افتخار و شادی به همه نشانش می‌داد.

همیشه می‌گفت وقتی بزرگ شود می‌خواهد دکتر شود. به خیاطی هم علاقه داشت، چون مادرش در خانه خیاطی می‌کرد. می‌گفت: «کاش منم بلد بودم خیاطی کنم.»

این روزها، تنها آرامش مادر مهنا نگاه‌کردن به عکس‌ها و ویدئوهای دخترش است. دیگر نمی‌توانند در خانه بمانند. از درد دلتنگی، و از حسرت بازی و دویدن مهنا در خانه، به گورستان شهدا پناه می‌برند.

آنجا، کمی آرامش می‌یابند.

ویدیوها و گزارش‌ها درباره مهنا زارعی