
مهدیه احمدزاده دانشآموز کلاس ششم بود. صبح روز شهادتش دیر از خواب بیدار شد و نماز صبحش قضا شد. اولین فرصتی که در مدرسه پیش آمد، از معلم اجازه خواست تا نمازی را که قضا شده بود بهجا بیاورد.
مهدیه و آرینا عربکیش یک رمز مخفی بین خودشان داشتند: ۴۵.
معنای آن رمز تنها بعد از شهادتشان فهمیده شد. این دو دختر تصمیم گرفته بودند پولهایشان را پسانداز کنند و برای ۴۵ نفر از فقرای یکی از روستاهای منطقه غذا فراهم کنند.
مهدیه همراه برادرش، امین احمدزاده، به شهادت رسید.
پیکر مهدیه ساعت ۱۰:۳۰ شب پیدا شد، اما پیکر امین آنقدر کاملاً از بین رفته بود که پیدا نشد. مادرش به مدرسه رفت و گفت: «خودم میتونم فرزندم رو بشناسم.» اصرار کرد که میان پیکرها برود.
پیکر امین پیدا نشد.
مادرش گفت او انگشتری عقیق به دست داشت. او را پیش کیسهای بردند پر از دست؛ حدود پانزده یا شانزده دست بدون پیکر.
مادر نشست و شروع کرد به بررسی آنها.
خدا میداند این مادر از کجا چنین صبر و چنین قدرتی داشت. آنجا نشست و دستها را یکییکی نگاه کرد. بعد یکی را پیدا کرد و گفت: «این خودشه.»
گفت روز پیش، با عجله ناخنهایش را کوتاه کرده بود و مرتب نبودند. «ببینید، این ناخنها مرتب نیستند.»
دستش لای در گیر کرده بود. «این کبودی زیر ناخن را ببینید.»
فقط خدا میداند چه صبری به این مادران داده است.
آنچه از داستان او باقی مانده، تنها درد کودکی نیست که از خانوادهاش گرفته شد، بلکه تصویر دختری جوان است که دلش از پیش به نماز، دوستی، و اطعام فقرا فکر میکرد.