Minab

فصل 8

در ستیز با فراموشی: یادآوری به‌مثابه عدالت برای حمله به مدرسه میناب

جنایت‌هایی هستند که با پراکنده‌شدن دود پایان نمی‌یابند.

در سکوتی که پس از آن می‌آید ادامه می‌یابند. در زبان محتاطانه‌ی مقامات ادامه می‌یابند، در بیانیه‌هایی که برای نرم‌کردن خون به عدد نوشته می‌شوند، در بهانه‌هایی که پیش از بسته‌شدن گورها از راه می‌رسند. وقتی کسانی که فرمان حمله را دادند از جهان می‌خواهند آن را اشتباه، حادثه، محاسبه‌ای غم‌انگیز، یا پیامدی تأسف‌بار از جنگ بنامند، ادامه می‌یابند.

اما میناب را نباید زیر این واژه‌ها دفن کرد.

حافظه تنها اندوه نیست. حافظه مقاومت هم هست. حافظه داوری هم هست. حافظه شکلی از عدالت است، آنگاه که دادگاه‌ها خاموش‌اند، آنگاه که دولت‌ها از سیاست‌مداران گناهکار حمایت می‌کنند، آنگاه که قدرتمندان زبان را چون سلاحی دوم، پس از موشک، به‌کار می‌گیرند.

به‌یادآوردن میناب، یعنی نپذیرفتن دروغ.

یعنی گفتنِ اینکه مدرسه یک انتزاع نبود. کلاس درس، مختصات یک هدف نبود. کودک، خسارت جانبی نبود. معلم، ضرری ناخواسته نبود. مدرسه‌ی شجره طیبه مکانی بود از صداهای صبحگاهی، کفش‌های کوچک، کیف مدرسه، خط دست، خنده، درس، و رؤیا. مکانی که کودکان برای آموختن الفبا به آن می‌رفتند، نه برای بدل‌شدن به شاهدی در فصلی دیگر از خشونت امپراتوری.

در سراسر این کتاب، مسیری را که به میناب انجامید دنبال کرده‌ایم. این مسیر صبحی که کلاس‌ها خاموش شدند آغاز نشد. مدت‌ها پیش‌تر، در تکبر کهنه‌ی قدرتی آغاز شد که باور داشت آینده‌ی ایران را می‌توان از بیرون ایران شکل داد. از کودتای ۱۹۵۳ گذشت، از دهه‌ها مداخله، از تحریم‌ها، تهدیدها، بهانه‌های هسته‌ای، وعده‌های شکسته، و ماشین بی‌پایان جاه‌طلبی امپراتوری آمریکا. میناب از یک تصمیم ناگهانی زاده نشد. میوه‌ی تاریخی طولانی بود که در آن، قدرت آمریکا بارها به خود اجازه داد ملت‌های دیگر را زخمی کند و سپس زخم را توجیه کند.

دیده‌ایم این زبان چگونه کار می‌کند.

وقتی غیرنظامیان کشته می‌شوند، می‌گویند هدف نظامی بود. وقتی کودکان می‌میرند، می‌گویند اطلاعات ناقص بود. وقتی بیمارستان‌ها، پناهگاه‌ها، مدرسه‌ها، خانه‌ها، کشتی‌ها، و خانواده‌ها ویران می‌شوند، می‌گویند موضوع در دست بررسی است. وقتی مردگان نمی‌توانند پاسخ دهند، قاتلان از زبان آنان سخن می‌گویند و از جهان می‌خواهند بگذرد.

اما حافظه این نمایش را قطع می‌کند.

حافظه می‌گوید:__ این بهانه‌ها را پیش‌تر شنیده‌ایم__.

پس از عراق شنیدیم‌شان. پس از آنکه پناهگاه‌ها ویران شدند و غیرنظامیان زیر بتن سوختند، شنیدیم‌شان. وقتی بی‌گناهان از آسمان کشته شدند و قدرتمندان اصرار داشتند همه‌چیز قانونی، ضروری، یا اشتباه بوده، شنیدیم‌شان. وقتی مرگ غیرنظامیان به نام خطا تغییر یافت، وقتی کشتارها پشت واژگان نظامی پنهان شد، وقتی خانواده‌های کامل به «ارزیابی خسارت» تقلیل یافتند، شنیدیم‌شان. در لامرد شنیدیم‌شان. در حمله به دنا شنیدیم‌شان. در هر جایی که وحشت نه‌فقط برای نابودی پیکرها، که برای شکستن روح یک ملت به‌کار رفت، شنیدیم‌شان.

این رویدادها در همه‌ی جزئیات یکسان نیستند، اما یک الگوی اخلاقی مشترک دارند. بارها و بارها، زور سرکوب‌گر علیه آسیب‌پذیران به‌کار می‌رود. بارها و بارها، قربانیان غیرنظامی‌اند. بارها و بارها، توضیح عمومی در لباس ضرورت ظاهر می‌شود. و بارها و بارها، هدف بزرگ‌تر از ضربه‌ی فوری است: ترساندن، مجازات‌کردن، خوارکردن، و آموختن این درس که مقاومت بهایی دارد.

به همین دلیل نمی‌توان میناب را فاجعه‌ای منفرد به‌یاد آورد.

باید آن را بخشی از یک الگو به‌یاد آورد.

موشک تاماهاوک سلاحی کور نیست. سنگی نیست که در تاریکی پرتاب شود. طراحی شده تا با هدایت، تصحیح، بازشناسی زمین، ناوبری ماهواره‌ای، و دقت حرکت کند. سازندگان چنین سلاح‌هایی به دقتشان می‌بالند. به‌کارگیرندگانشان با غرور از برد، هوشمندی، و توانایی‌شان در زدن اهدافی برگزیده سخن می‌گویند. و با این‌ حال، وقتی هدف برگزیده، یک مدرسه از آب درمی‌آید، ناگهان همان دقت از روایت رسمی ناپدید می‌شود. سلاحی که پیش از جنایت هوشمند بود، پس از آن گیج می‌شود.

این تناقض باید به‌یاد بماند.

جهان باید به‌یاد بیاورد که میناب تنها مکان مرگ نبود. مکان یک تصمیم بود. معلمان می‌توانستند بگریزند. می‌دانستند خطر وارد شهر شده. می‌دانستند آسمان دیگر امن نیست. اما کودکانی را که به آنان سپرده شده بود، رها نکردند. ماندند، چون برایشان وظیفه شعاری نبود. چهره‌ای انسانی داشت. چهره‌ی هر کودکی که چشم‌به‌راه بود تا سالم به مادر، پدر، و خانواده‌اش بازگردد.

در آن دقایق پایانی، معلمان مدرسه‌ی شجره طیبه چیزی فراتر از معلم شدند. سپر شدند. برای کودکانی که فرزند خودشان نبودند، مادر شدند. آخرین دیوار میان معصومیت و فولاد شدند. برخی به‌سوی خطر دویدند چون دانش‌آموزانشان هنوز طبقه‌ی بالا بودند. برخی کودکان را زیر بتنِ فروریخته در آغوش گرفتند. برخی کوشیدند وحشت‌زدگان را آرام کنند. برخی آخرین نیروی زندگی‌شان را صرف این کردند که مطمئن شوند دیگران زنده می‌مانند.

ملتی باید چنین انسان‌هایی را به نام به‌یاد آورد.

نه چون فهرستی. نه چون آماری. نه چون شهدایی تزئینی در یک سخنرانی. بلکه چون انسان‌هایی کامل: با خانواده، با عادت‌ها، با صدا، با مهربانی، با نگرانی‌های خصوصی، با صبح‌های معمولی، با برنامه‌هایی ناتمام. فصل کسانی که آنجا بودند، قلب این کتاب است، چون عدالت آنجا آغاز می‌شود که مردگان از گمنامی بازگردند. ستمگر پیکرها را می‌شمارد. حافظه، انسان‌ها را بازمی‌گرداند.

کودکان میناب پیش از آنکه موشک آنان را به نماد بدل کند، نماد نبودند. کودک بودند. رنگ محبوب، بازی محبوب، غذای محبوب، و معلم محبوب داشتند. خط دستشان هنوز شکل می‌گرفت، رؤیاهایشان هنوز تغییر می‌کرد، پرسش‌هایشان هنوز معصوم بود. برخی می‌خواستند پزشک شوند، معلم، ورزشکار، خلبان، هنرمند، یا فضانورد. برخی صرفاً می‌خواستند آن روز به خانه برگردند و به پدر و مادرشان بگویند در مدرسه چه گذشته. آنان برای آموزش‌دادن جهان درباره‌ی جنایت‌های جنگی زاده نشده بودند. برای زیستن زاده شده بودند.

صبح آخر میکائیل باید به‌یاد بماند. آن احساس عجیب و دل‌شکن که گویی می‌دانست بازنمی‌گردد، باید به‌یاد بماند. ماکان نیز باید به‌یاد بماند — نه‌فقط چون کشته شد، بلکه چون خشونت علیه او چنان مطلق بود که حتی برای آزمایش دی‌ان‌ای هم چیزی از او یافت نشد. موشک تنها جانش را نگرفت. کوشید حتی گواهِ پیکرش را نیز از خانواده‌اش بگیرد.

اما حافظه اجازه نمی‌دهد او محو شود.

حافظه آنچه را موشک پراکند، گرد می‌آورد.

حافظه نامی بازمی‌گرداند، آنجا که جنگ گودالی برجای گذاشته است. چهره‌ای بازمی‌گرداند، آنجا که قدرت آماری می‌خواست. داستانی بازمی‌گرداند، آنجا که مقامات سکوت را ترجیح می‌دادند. به همین دلیل به‌یادآوردن، گونه‌ای انتقام است — نه انتقام از بی‌گناه، نه انتقامی که بی‌رحمی متجاوز را تکرار کند، بلکه انتقام حقیقت از تبلیغات. انتقام آنکه نامیده شده از آنان که امید داشتند بی‌نام بماند. انتقام ملتی زخم‌خورده که نمی‌پذیرد کودکانشان دوبار کشته شوند: یک‌بار به‌دست سلاح، و بار دیگر به‌دست فراموشی.

شاید روزی عذرخواهی‌هایی بیاید. شاید روزی گزارش‌ها، تحقیقات، پشیمانی‌های با احتیاط نوشته‌شده، یا تلاش‌های سیاسی برای بستن پرونده بیاید. اما هیچ عذرخواهی‌ای نباید اجازه یابد جنایت را پاک کند. هیچ تحقیقی که در کنترل قدرتمندان است نمی‌تواند جای شهادت داغدیدگان را بگیرد. هیچ عبارت رسمی‌ای نمی‌تواند خون را از کف کلاس بشوید.

عدالت باید بیش از تأسف باشد.

عدالت یعنی نام‌بردن جنایت. عدالت یعنی نام‌بردن جنایتکاران. عدالت یعنی نگه‌داشتن حقیقت آنگاه که امپراتوری‌ها می‌کوشند آن را ویرایش کنند. عدالت یعنی آموزش‌دادن به نسل‌های آینده که میناب تصادف جنگ نبود، بلکه زخمی بود بر پیکر کودکان، معلمان، خانواده‌ها، و یک ملت. عدالت یعنی نپذیرفتن اینکه واژگان قدرت، آخرین زبان تاریخ باشد.

این کتاب برای سرپیچی نوشته شده.

نوشته شده تا مادران و پدران میناب با اندوهشان تنها نمانند. نوشته شده تا معلمانی که ماندند، از یاد جهانی که کوشیدند از آن محافظت کنند نروند. نوشته شده تا کودکان مدرسه‌ی شجره طیبه نه‌فقط برای چگونگی مرگشان، که برای زیبایی زیستنشان به‌یاد بمانند. نوشته شده تا وقتی قدرتمندان می‌گویند «اشتباه»، کسی پاسخ دهد: نه، ما این الگو را می‌شناسیم. پیش‌تر دیده‌ایمش. به‌یاد داریم.

و چون به‌یاد داریم، جنایت تمام نشده است.

هر نامی که گفته می‌شود، شهادتی است. هر داستانی که حفظ می‌شود، کیفرخواستی است. هر کودکی که به‌یاد آورده می‌شود، شکستی است برای کسانی که باور داشتند موشک‌ها می‌توانند حافظه را نابود کنند. کلاس‌های میناب خاموش شدند، اما سکوتشان اکنون از مرزها، از زبان‌ها، از زمان می‌گذرد و سخن می‌گوید. جهان را پرسشی می‌پرسد که هیچ امپراتوری نمی‌تواند صادقانه پاسخ دهد:

چه قدرتی چنان از کودکان می‌ترسد که آنان را می‌کشد؟

تا وقتی آن پرسش پاسخی عادلانه نیابد، حافظه باید بیدار بماند.

برای میناب، حافظه مراسمی نیست. وظیفه‌ای است.

برای معلمان، سپاس است.

برای کودکان، محافظتی پس از مرگ است.

برای قاتلان، اتهامی است که هرگز منقضی نمی‌شود.

و برای جهان، هشداری است: وقتی جنایت‌ها فراموش می‌شوند، با نام‌های تازه، پرچم‌های تازه، بهانه‌های تازه، و اهداف تازه بازمی‌گردند. اما وقتی جنایت‌ها با وضوح و شجاعت به‌یاد آورده شوند، تکرارشان دشوارتر می‌شود. حافظه نمی‌تواند مدرسه را از نو بسازد. نمی‌تواند ماکان را به مادرش بازگرداند. نمی‌تواند میکائیل را دوباره بر آستانه‌ی آن صبح آخر بنشاند. نمی‌تواند معلمان را به کودکانی که کوشیدند نجاتشان دهند بازگرداند.

اما حافظه کاری می‌کند که فراموشی هرگز نخواهد کرد.

می‌تواند به مردگان وفادار بماند.

می‌تواند از حقیقت دفاع کند.

می‌تواند اندوه را به شهادت بدل کند.

و در جهانی که قدرتمندان اغلب از دادگاه‌های قانون می‌گریزند، حافظه می‌تواند نخستین دادگاه تاریخ باشد.