
زهرا شرافی دانشآموز کلاس چهارم بود.
پدرش، عبدالرشید شرافی، میگوید:
«دختر نهسالهام عشق فراوانی به یادگیری و دانش داشت. هم در اخلاق هم در درس، جزو دانشآموزان برجستهی مدرسه بود. در هنر و تلاوت قرآن هم فعال بود. زهرای من بیستوشش سوره از قرآن را حفظ کرده بود.
در خانه هم دختری مهربان و محبوب بود. آنقدر عزیز بود که همهی اهل خانه او را زهرا گلی صدا میزدند، گلِ کوچک زهرای ما. هرچه از این دختر بگویم، بازهم کم است.
شهادت در بهترین ماه خدا، در سالگرد رحلت حضرت خدیجه، در حال روزهداری، بهترین پاداشی بود که زهرا از خدا گرفت.»
پدر زهرا میگوید وقتی حمله رخ داد، سر کار بود.
«زنگ زدند و گفتند مدرسه را زدهاند. بهخاطر مسئولیتهایم، اول کارم را رها نکردم، اما مدیرمان گفت برو.»
میگوید بعد از برگشتن از کار آن روز، قصد داشت زهرا را بیرون ببرد و برایش ساعت بخرد. اما هرگز این اتفاق نیفتاد.
از پسرش، محمد، هم میگوید که در همان مدرسه درس میخواند و جان سالم بهدر برد. محمد از دست، پا، و کمرش بهشدت آسیب دیده بود. تا زمان این مصاحبه، چند بار عمل جراحی شده بود.
اما زهرا آنقدر شدید آسیب دیده بود که فقط از روی گوشوارههایش شناسایی شد.