
زهرا انصاریفر دانشآموز کلاس دوم بود.
پدرش خادم حرم امام رضا بود. گاهی وقتی به حرم میرفتند، پدرش لباس خدمه را میپوشید و چای تعارف میکرد. زهرا عاشق دیدن اسم پدرش روی آن لباس بود. مدام میپرسید: «بابایی، این اسم خودته که اینجا نوشته؟»
بعد از او میپرسید: «من و مامان چطور میتونیم کمک کنیم؟ چطور میتونیم خدمت کنیم؟»
پدرش همیشه میگفت: «باید یهکم بزرگتر بشی.»
حالا که زهرا به شهادت رسیده، همیشه پیش امام رضاست.
مادرش میگوید روز پیش از حمله، زهرا خانهی مادربزرگش بود. پاکاره (یک غذای محلی) را خیلی دوست داشت. وقتی برگشت، خیلی خوشحال بود. گفت: «رفتم اونجا، بازی کردیم، و مقام اول شدم. خاله معصومه بهعنوان جایزه بهم شکلات داد.»
پدرش با بغض میگوید زهرا فقط دخترش نبود؛ دوست و آرامبخشش بود. میگوید: «هرچی ازش بگم، بازم کم گفتم.»
یکبار، دخترخالهاش زنگ زد و از او خواست به اصفهان برود. زهرا با نگرانی به او گفت: «سرما خوردی. اول باید بری دکتر و درمان شی، بعد بری اصفهان.»
مادرش روز حمله را اینطور بهیاد میآورد:
«یکلحظه فکر کردم خانهمان میلرزد. بعد صدای کوبیدن محکمی به در شنیدم. رفتم و درش را باز کردم. همسایهمان گفت: ‘موشک زدند.’
دویدم و به رانندهی سرویس مدرسه زنگ زدم. گفتم: ‘زود برو دخترمو بیار.’ همان لحظه، مدرسه را هم زدند. میخواستم بروم مدرسه، اما مادرشوهرم و خواهرم نگذاشتند، چون دوباره با موشک زده بودند.»
پیکر زهرا در عملیات امداد، زیر آوار پیدا شد.
میان وسایلی که زیر آوار پیدا شد، نامهای هم بود که زهرا به خدا نوشته بود:
«سلام خدای خوب و مهربونم. ممنون که نعمتهای زیادی به ما دادی و پدر و مادر خوب و سالمی بهم دادی. خدای مهربون، همیشه ممنونم که همهجا با منی. ممنون که کمکم کردی برم کلاس دوم، درسامو یاد بگیرم، و چیزهای بهتری یاد بگیرم. خدای خوبم، ممنونم که به این دنیای زیبا اومدم. خدای مهربون، نعمتهات همیشه برام باارزشن.»
مادر زهرا این نامه را خواند، درحالیکه پدرش بیاختیار گریه میکرد.
پدرش میگوید:
«روز بعد، داشتم به مادرم میگفتم: ‘گل زهرامون فدای رهبر عزیزمون بشه.’ پنج دقیقه بعد، خبر رسید که رهبرمان هم شهید شده.»
بعد دوباره شروع به گریه میکند.