
سبحان شهدادی دانشآموز کلاس اول بود.
پدرش، اصغر شهدادی، میگوید:
«سبحان رفیقم بود. به من میگفت: ‘اصغر، رفیق، بریم بیرون؟’
بهش میگفتم: ‘جلوی مردم بهم نگو اصغر. بگو بابا.’
اما میگفت: ‘نه، رفیق. خیلی باحاله!’»
پدرش با بغض میگوید:
«هنوز منتظرم زنگ در را بزند و بگوید: ‘بابا، مامان، در رو باز کنید. سبحان اومده.’»
میگوید:
«هیچوقت طرز صدازدنش، ‘اصغر’، را فراموش نمیکنم، تا روز قیامت. طرز گفتنش ‘چشم’ را -هیچوقت نمیتوانم فراموشش کنم.
خدا را شکر میکنم که عاقبتی مبارک داشت. خدا را شکر میکنم که همراه رهبرمان شهید شد.»